تبليغاتX
وبلاگ تخصصی داستان کوتاه و نقد رمان

کتاب: فضیلت‌های ناچیز (Le Piccole Virtu)

نویسنده: ناتالیا گینزبورگ (Natalia Ginzburg)

مترجم: محسن ابراهیم

ناشر: انتشارات هرمس/ چاپ سوم 1384

 

نام اصلی ناتالیا گینزبورگ، له وی است که پس از ازدواج با لئونه گینزبورگ در سال 1938، به گینزبورگ تغییر یافت. شوهرش روزنامه‌نگار سیاسی، مقاله‌نویس، مترجم روسی‌الاصل و از بنیان‌گذاران انتشارات «اینائودی» بود که تأثیری ژرف بر ناتالیا گذاشت. گینزبورگ با شروع جنگ جهانی دوم، به همراه شوهرش، به «ابروتز» تبعید شد كه بخشی از خاطرات این دوره در داستان كوتاه «زمستان در ابروتز» نقش بسته است. تبعید در سال 1944 به پایان رسید، اما فعالیت جدید لئوونه موجب حبس دو باره‌ی او شد و در زندان «رجیناچلی» جان خود را از دست داد. ناتالیا در سال 1952 با «گابریل بالدینی» استاد زبان انگلیسی در دانشگاه رم ازدواج كرد، اما همواره عشق به لئونه در سینه‌ی او جاودانه باقی ماند.

ناتالیا در سال 1963 با نگارش «الفبای خانوادگی» موفق به كسب جایزه «استره‌گا» شد. او در سال 1966 از همسر دومش جدا شد. در سال 1973 با رمان «میلكه عزیز» كه داستان آن از طریق مراسلات فرزند و مادر پی‌گیری می‌شود، به موفقیت تازه‌ای دست یافت.

در آثار گینز بورگ، موضوعات، روابط و شخصیت‌ها غالباً به یكدیگر شبیه‌اند و همه‌ی آن‌ها از زبان زنی جوان كه راوی وقایع پیرامون خود است روایت می‌شود. گینزبورگ نویسنده‌ای‌ست گرچه متأثر از پاوزه اما با نثری ساده و صریح و گه‌گاه با لحنی حزن‌انگیز كه خواننده را از طریق توصیف وقایع روزمره ـ كه گاه بسیار عادی و بی‌اهمیت می‌نمایند ـ به آن سوی حقایق تلخ و گزش‌های دلهره‌آور می‌كشاند؛ گویی در برابر آیینه‌ای نشسته تا از ورای نوشتار برتافته از كلمات عادی و گاهی با تكرار جملات و كلمات و جابه‌جایی دستور نگارش، تصویری غبارآلود را از آن سوی زمان، به سطح جیوه‌ای شفاف این سوی آیینه بكشاند. گینزبورگ معتقد است كه تنها گرما و روشنی‌ای كه از وجود دیگران به جهان تنهایی انسان راه می‌یابد، از طریق روزنه‌هایی است كه خاطره‌ها در آن ایجاد كنند؛ خاطرات گذشته‌ای كه صادقانه طی شده و ساده و صریح بیان می‌شود، هرچند فراموشی بخشی از آن، اجتناب‌ناپذیر است. نثر او نیزهمین سادگی و صراحت بیان را بازمی‌تاباند و دنیای وقایع عادی است؛ شادی، تولد، اندوه و مرگ، فضای خانه یا وقایعی آشنا كه به‌طور مجرد ارزشی ندارند اما تركیب آن‌ها با هم تاریخ و خاطره‌ای را می‌سازد كه ایتالیای قرن بیستم نام دارد.

«فضیلت‌های ناچیز» دارای 11 داستان کوتاه است. این داستان‌ها به ترتیب شامل: زمستان در ابروتزو، کفش‌های پاره، تصویر یک دوست، درود و دریغ برای انگلستان، خانه‌ی وُلپه، او و من، فرزند انسان، حرفه‌ی من، سکوت، روابط انسانی، فضیلت‌های ناچیز، می‌شود.

بسیاری از داستان‌های این مجموعه را به تسامح می‌شود داستان نامید. گینزبورگ در واقع دست به خطابه زده و تجربه‌ی خود از زندگی را با اول شخص روایت می‌کند. در داستان‌ «روابط انسانی» که بی‌شک بهترین داستان او در این مجموعه است به مانند بازگویی خاطرات و تجربیات یک زن سالخورده دست به تعریف می‌زند و یا در داستان «فضیلت‌های ناچیز» به مانند یک روان‌شناسْ تربیت کودک را مورد مداقه قرار می‌دهد. این دید در داستان‌های دیگر این مجموعه نیز تکرار شده است.

برای خواندن داستان‌های این مجموعه خواننده نباید در انتظار داستان‌هایی با فرم داستان‌های معمول باشد. این داستان‌ها خواننده را به یاد قسمت‌هایی از رمان‌های کوندرا می‌اندازد؛ ‌درون نگری‌های ژرفی که خواننده نمی‌تواند از آن‌ها بگذرد.

کتاب «فضیلت‌های ناچیز» سرشار از موضوعات انسانی پنهانی است که هر کدام از ما با خواندن آن‌ها به درستی‌اش اذعان می‌کنیم. ترجمه‌ی بسیار خوب محسن ابراهیم جذابیت کتاب را چندین برابر کرده به طوری که نثر خود گینزبورگ و ترجمه‌ی ایشان، خواننده را به دنبال خود می‌کشاند. در زیر قسمتی از نثر کتاب برای آشنایی بیشتر آورده می‌شود:

«هیچ‌گاه چون امروز سرنوشت آدمیان این چنین تنگاتنگ به هم متصل نبوده است. چندان که بدبختی هر کس، بدبختیِ همه است. بنا بر این، این موضوع عجیب تحقق می‌یابد که انسان‌ها سرنوشت خود را به شدت وابسته به سرنوشت دیگری می‌یابند. چندان که سقوط یک نفر، سقوط هزاران موجود دیگر را در بر دارد و در عین حال، همه از سکوت خفه شده‌اند و قادر نیستند چند کلامِ آزاد با هم رد و بدل کنند. به همین دلیل ـ چون که بدبختی یک نفر،‌ بدبختی همه است ـ ابزاری که برای رها شدن از سکوت به ما عرضه شده است، ‌دروغین است.» (از داستان سکوت؛ ص 81)

نوشته شده توسط امیر صادقی  | لینک ثابت |

کتاب: کولی‌ها (SATRA)

نویسنده: زاهاریا استانکو (Zaharia Stancu)

مترجم: محمد‌علی صوتی

ناشر: نشر نقره/ انتشارات زرین

چاپ اول: 1368

 

زاهاریا استانکو به سال 1902 در جنوب رومانی به دنیا آمد. کودکی‌اش را در فقر و تنگدستی گذراند؛ با این همه سی و یک ساله بود که دانشکده‌ی ادبیات و فلسفه‌ی «بخارست» را به پایان برد (1932) و به روزنامه‌نگاری پرداخت. آن‌چه در فاصله‌ی دو جنگ جهانی بر زمینه‌ی اجتماع و سیاست و فرهنگ قلم زده بود بعدها در دو مجموعه فراهم آمد: «گُرده ورزاها» (1965) و «نمک خوش است» (1966). چندی نشریات دموکراتیک «آزی» (1932 تا 38، 1938 تا 40) و «لومیا رو مانیاسکا» (1937 تا 40) را اداره و سرپرستی کرد تا آن که مبارزات آشتی‌ناپذیر او با فاشیسم به بازداشت‌اش کشید و سبب شد که تمامی سال‌های جنگ دوم جهانی را در کشتارگاه فاشیستی «تیرگوـ جیو» به اسارت بگذراند.

آثار استانکو جوایز متعددی را از‌آن خود کردند؛ به جز جوایز دولتی رومانی، دانشگاه «وین» نیز جایزه «گوتفرید فون هردر» سال 1970 خود را «به خاطر ارزش بالای آثار و نیز به سبب فعالیت‌های خستگی‌ناپذیر ادبی‌اش» بدو اعطا کرده است. به عنوان مرد فرهنگ و هنر نخست مجموعه شعرهای آسان (1927) بود که توجه مردم را به سوی او جلب کرد: اثری که بی‌درنگ جایزه‌ی «جامعه نویسندگان» را ربود. پس از آن، مجموعه اشعار سفیدی‌ها (1930) زنگوله زرین (1939) درخت سرخ (1940) علف جادویی (1941) روزگار دودها (1944) که اندیشه‌های سیاسی و فلسفی و اجتماعی شاعر را باز می‌نمود، موقعیت او را به عنوان شاعری متعهد تثبیت کرد. هنگامی که رمان «پابرهنه‌ها» منتشر شد، درخشش تند آن‌ چنان بود که چهره‌ی استانکو را به عنوان «شاعری تثبیت شده» یکسره در ظلمت فراموشی پنهان کرد! پابرهنه‌ها یک صاعقه بود. چیزی غیر‌منتظر و غافلگیر‌کننده، که در پرتو آن همه چیز بی‌رنگ می‌نمود. کتابی که به فاصله دو سال به بیش از سی زبان برگردانده شد.

«کولی‌ها» نیز در همین سال 1968 درآمد. بداعت این اثر در اصل به موضوع آن برمی‌گردد: یک قبیله‌ی کولی راهی نقطه‌ی ناشناسی است در قلب استپ‌های بیکران روسیه، که موظف شده است تا انتهای جنگ دوم جهانی در آن اقامت کند. رئیس قبیله ـ پیرمردی به نام «هیم» است ـ که ابتدا این فرمان را جدی نگرفته اما هنگامی که می‌بیند ژاندارم‌ها با چه ترحمی به افرادش نگاه می‌کنند عمق فاجعه‌ای را که به انتظار قبیله نشسته است درمی‌یابد. هرچه قبیله پیشتر می‌رود نگرانی در جان «هیم» بارور‌تر می‌شود تا آن‌جا که وقتی در اعماق استپ فرمان بار‌افکندن دریافت می‌کند از خود می‌پرسد: «آیا همین‌جا نیست که کلنگ من باید به زمین بخورد؟ آیا همین‌جا نیست که قبیله‌ی من راه فنا در پیش خواهد گرفت؟». این کتاب، از زندگی و اندیشه و فرهنگ و رسوم قبایل کولی سخن می‌گوید. چیزی که تا به امروز برای ما سخت ناشناخته مانده است، و در عین حال از اودیسه‌ی حزن‌انگیزی سخن می‌گوید که پنج سال تمام به طول می‌انجامد؛ فاجعه انسانی بدوی و پاکدل که شگرد قتل عام نژادی ضربتی مرگ‌آور بر او وارد آورده است.

رُمان کولی‌ها داستان جنگ است و مرگ. داستانی که خواننده با پی‌گیری آن هر لحظه خود را شریک فاجعه‌ای می‌بیند تکان دهنده و سهمگین؛ و به این گفته‌ی هابز پی می‌برد که آری انسان گرگ انسان است؛ «با این همه، ‌این جنگ بود که این بلا را بر سر آنان نازل کرده بود، ‌نه مرگ». (ص 514)

زاهاریا استانکو سالی چند با کولی‌ها زندگی کرده بود و با تیز‌بینی به آداب و رسوم پیچیده‌شان پی برده بود. او مانند یک مردم‌شناس خبره با مشاهده‌ی مشارکتی طولانی مدت و زندگی همدلانه با آن‌ها پی به بسیاری از رسوم آنها برده بود که تحت شرایط عادی کولی‌ها آن‌ها را در اختیار غریبه‌ها قرار نمی‌دادند.

کتاب از نثر ادبی و روانی برخوردار است؛ «ـ مادر... مادر... مادر عزیز من، چرا مرا به دنیا آوردی؟

مادر، ‌مادر عزیز، جواب نمی داد. جواب نمی داد نه به خاطر این‌که نمی‌خواست جواب بدهد. مادر،‌ مادر عزیز جواب نمی‌داد برای این‌که نمی‌دانست چه جوابی بدهد. به این گونه سؤال‌های ساده هیچ‌کس نمی‌تواند جواب بدهد،‌ هیچ‌کس.. هیچ‌کس...هیچ‌کس...» (ص360)  هرچند باید اذعان کرد که این کتاب نیز به مانند همه‌ی کتاب‌های قدیمی (با تسامح کلاسیک) دارای پرگویی‌هایی است که رُمان‌نویس جدید با ایجاز در گفتار خود می‌توانست خواننده را از خواندن آن‌ها معاف دارد. توضیحات زیاد استانکو و شفاف‌سازی‌های بیش از اندازه‌ی او نیز باز خواننده را سر‌خورده می‌سازد و از خلاقیت باز می‌دارد. اما با وجود این‌ها که نسبت به زمان خود امتیاز نیز محسوب می‌شد، رُمان کولی‌ها فراتر از یک رُمان عادی است. رسوخ به زندگی کولی‌هایست که ممکن است هر کدام از ما در کنار شهرهای خود دیده باشیم. خواننده پس از خواندن این رُمان بیشتر با آن‌ها احساس زندگی می‌کند و حتا روح وحشی زندگی را که در کولی‌ها هنوز نمرده را می‌ستاید. «کرا» که با آوازی محزون ترانه‌ی زیر را می‌خواند نمونه‌ای از این احساس است:

«نمی‌دانم از کی با این سیاه‌چادرها به این طرف و آن طرف دنیا می‌رویم

نمی‌دانیم از کی با این ارابه‌های دراز در گوشه و کنار دنیا سرگردانیم

تقدیر را باور نداریم ولی سرنوشت ما را تعین کرده

که تا دنیا دنیاست در راه‌های بی‌انتها سرگردان باشیم.

بخت را باور نداریم

ولی کسی ما را نفرین کرده که هرگز روی خوشبختی نبینیم

زندگی را باور داریم و این‌که زندگی ما تلخ است.

عشق را باور داریم و این‌که عشق ما را می‌کشد

عشق را باور داریم و این‌که عشق ما را می‌کشید.» (ص 331)

نویسنده در این کتاب برخلاف کتاب‌های دیگرش، شیوه‌ای دیگر به کار برده است؛ وی اگر در پابرهنه‌ها و سلسله داستان‌های مربوط به «داریه» ـ که بیشتر حدیث نفس است ـ به نثر عامیانه نزدیک می‌شود، ‌در این‌جا ـ به عنوان «راوی» داستان ـ نثری ادیبانه دارد.

ترجمه‌ی دکتر علی صوتی مستقیماً از زبان رومانی صورت گرفته است. 
نوشته شده توسط امیر صادقی  | لینک ثابت |

ما سه تن بودیم. سه تار ماهیچه‌ای که می‌تپیدند؛ در مرز مرگ و زندگی در مرز وجود و عدم. ما سه تن بودیم رج‌ به رج ایستادهْ سینه‌ی رحم؛ هر لحظه در انتظار مرگ؛ و زندگی آن بیرون با قباله‌ی سرنوشت‌هایمان زیر بغلْ انتظار می‌کشید؛ و آن ندای غیبی که هنوز در گوشمان تکرار می‌شد «‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید بردبار باشید که خدا با بردباران است»؛ و من که در انتظار فرج‌ام، صبر می‌کنم و فکر می‌کنم به مانند محبوسی در زندان.

خدا همه را به صف کرده بود. بر عرش کبریایی‌اش نشسته پند می‌داد این کلمه‌ی دوست‌داشتنی. «ای فرزندانم! شما نمک جهانید، شما نور جهانید، پادشاهی آسمان ازان شماست، مرا از یاد مبرید که همانا منم خالق جهان. همدیگر را دوست داشته باشید و عشق بورزید، عشق. این همان اسم اعظم من است. از یاد مبرید این پیمان را». آن‌گاه جام را برداشت و ما انسان‌های اول تا آخر تاریخ  هم جام‌مان را برداشتیم و نوشیدیم و قسم یاد کردیم.

حالا در این قفس در این زندانِ تاریکِ نموکْ آویزان شده‌ام به سقف مانند زالو خون می‌مکم. هبوط. به‌ راستی هبوط است تولد و سقوط. زمان می‌گذرد. و من روزهاست که زندگی می‌کنم. چرا به حساب نمی‌آید تاریخ زندگی‌ام؛ چرا حتماً باید در قنداق پیچیده شوم و برایم شکلک در‌بیاورند تا آدم حسابم کنند و بگویند یک روزه است، ‌یک ماهه است، فردا می‌شود یک سال. پس این‌جا چه می کنم من،‌ مگر قلبم نمی‌تپد، مگر نمی‌اندیشم. من همیشه اندیشیده‌ام.

می‌فهمم، من انسانم. از همان روز نخست همه چیز را فهمیده‌ام و چقدر شباهت دارد جنین به آن پیر سالخورده. انگار زندگی کردن، ‌این همه زندگی کردن، تنها رسیدن دو باره به دوران جنینی است. به آن فهم و به آن زندگی.

بگذار کوچک باشم؛ بگذار که به اندازه‌ی ناخن انگشت کوچک مادرم باشم در این هفته‌ی ششم. من زنده‌ام و قلبم می‌تپد و زجر می‌کشم از این بی‌توجهی از این نادیده گرفتن. من چهارده هفته‌ام است و می‌ریم به شکم مادرم. من قدرت این را دارم.

ما دو تنم هستیم؛ دو قلب تپنده و او تنها خواهرمان بود. باز ایستاد از تپش. رفت. برگشت. چرا انسان‌ها این‌قدر نادانند که تا پانزده هفته‌مان نشود و سونوگرافی نگیرند نمی‌دانند دختریم یا پسر. خواهرمان رفت بدون این‌که مادر بداند او تنها دخترش بود. عقم می‌گیرد از این زندگی و عقم می‌گیرد از این مادر.

هفده هفته‌ام شده است و دیگر می‌توانم داغ دلی‌ام را با لگدی به مادرم جبران کنم. آه چه لذتی دارد زدن مادری که از آن خوشنود است. می‌خواهم زندگی‌ام را بردارم و بروم. می‌خواهم زندگی‌‌ام دور از دسترس باشد. چه دارد دنیا برای من بجز تصویر آن‌چه دیده‌ام.

پریشان می‌گویم آری برادر من دلم تنگ است؛ و آن کلمه‌ی دوست داشتنی حتا یک بار هم نیامد که قوت قلبی باشد، که تسکین دردی؛ که باز بگوید صبور باش که خدا با صبر‌کننده‌هاست. در این چاه ویل تنها مانده‌ایم برادر. دستت را به من بده که تو تنها یادگار خاطراتِ خوب‌ام هستی.

صبر باید کرد صبر. کارمان شده است مکیدن خون و انگشت شست‌مان. ابرو و مژه هایمان روییده است. آه خواهر! کجایی که در این تاریک‌خانه بنشینم و چشم در چشمت دوزم و برای ابروانت شعر بگویم. خواهر! ای دختر فراموش شده‌ی فراموش‌خانه.

بیست هفته گذشته است و من صداهای بیرون را می‌شنوم. صدای مادرم، ‌پدرم و صدای آن مرد غریبه را که از مادرِ جوانم تعریف می‌کند و احساس مادرم را حس می‌کنم که سرخ می‌شود و ته دلش که منم خوشحال است. چقدر مسخره است این صداها، ‌این هیاهوها و این بحث‌های پایان‌نایافتنی انسان‌ها.

من لمس می‌کنم. من بزرگ شده‌ام و بیست و دو هفته سن دارم. به خودم دست می‌کشم، ‌به برادرم و به دیوار زندانم. من مرد شده‌ام و استخوان‌هایم سخت و محکم است. من بیست و هفت هفته سن دارم و رنگ چشمم آبی است، آبی تیره. اما دلتنگم. غمگینم. دلم می‌گیرد از این که باید چند هفته‌ی دیگر یک روزه شوم! که زندگی کنم در میان آدم‌ها و زورکی بخندم و زورکی بگریم و زورکی دوست داشته باشم.

دو کیلو و صد گرم وزن دارم و قدم به نیم متر می‌زند ـ حالا گیرم کمی کمتر. من سی و شش هفته عمر کرده‌ام و هیچ‌کس آن را به حساب نمی‌آورد. من زندگی کرده‌ام و قلبم هنوز می‌تپد.

چقدر فرق است بین آدم‌ها، بین جنین‌ها، ‌بین من و برادرم. چقدر دوست دارد زندگی را و چقدر خوشحال است از این که مادر در آغوش‌اش بگیرد. بار و بنه‌اش را بسته و سرش را گرفته دم درِ مادرم؛ و اما من،‌ کز کرده‌ام کنج رحم و هنوز در فکرم. 

هفته‌ی سی و هشتم است و بیضه‌هایم رسیده‌اند و دو کیلو و شش‌صد گرم وزن دارم و عاقبت آن کلمه‌ی دوست‌داشتنی آمد. و من شادمان در پای منبرش نشستم. در گوشم زمزمه کرد «نماز را بخوانید و زکات را بپردازید، و از پیغمبر اطاعت کنید تا این‌که به شما رحم شود». و این آن چیزی نبود که منتظرش بودم،‌ پندی برای من،‌ برای یک در بند.

هنوز قلبم می‌تپد؛ ‌من زنده‌ام و فکر می‌کنم. من مختارم بین مرگ و زندگی. بین ماندن و رفتن. من موجود بالغی هستم و اجازه نخواهم داد ذائقه‌ام را خوراک مادرم تعیین کند و نمی‌گذارم به شکل آن عکس‌های مسخره‌ای که مادرم به در و دیوار آویزان کرده است در‌آیم. زندگی‌ام را دور از دسترس می‌خواهم.

لحظه‌ی موعود رسیده است و آن بیرون هنگامه است. مادرم داد می‌زند و باز داد می‌زند و به زبان مادری‌اش آن کلمه‌ی دوست‌داشتنی را می‌خواند. ماندم تنها، برادر رفت. رفت که زندگی کند. رفت که قباله‌ی سرنوشت‌اش را از زیر بغلِ زندگی در دست گیرد. من اما چنگ زده‌ام به میله‌های زندانم. مادرم داد می‌زند، نعره می‌کشد و التماس می‌کند. من اما با ناخن‌های کوچکم چنگ انداخته‌ام به دیوار. از پا درشان آورده‌ام این آدم ها را و به پایم می‌افتند که بیا و التماسم می‌کنند که زندگی کن.

 مست غرورم و به تاریکی می‌اندیشم. تاریکِ تاریک. تاریکی بودن در پلاستیکی سیاه، ‌شاید در تلی از زباله. من بُردم. من زندگی‌ام را دور از دسترس کردم.

 

 

              

نقد داستان

«ما سه تن بودیم» آغاز داستان لحنی حماسی و محزون دارد و داستان با منطق متداول جور در نمی‌آید. نویسنده در همان ابتدا بر این موضع پافشاری می‌كند. برای من این كودك عصیانگر كه توی شكم مادرش میل به اعتراض و فریاد دارد جذاب است. او كه از آمدن راضی نیست و نمی‌خواهد با زندگی ماها قاطی شود. كودكی كه نیامده از دنیای ما چیزها می‌داند؛ چون تازه از عالم بالا جدا شده و هنوز مبهوت است. كودكی كه برای مرگ خواهر نیامده‌اش اندوهگین است. كودكی كه فرمان الهی هنوز توی گوشش طنین‌انداز است. من لحن داستان را كاملاً می‌پسندم و احساس می‌كنم با روندی كه نویسنده برای داستانش تدارك دیده كاملاً جفت و جور است.

كودك دانای ما با زبان آتشین و معترضی كه به كار می‌برد هم‌زمان دلسوزی هم می‌كند. كودكی هم می‌كند و اندوهگین هم می‌شود. كاركرد چند لایه‌ی زبان قابل تقدیر است.

اما یك اما باقی می‌ماند. انگار خود نویسنده هم شیفته‌ی زبانش می‌شود. و شاید افسار طرح داستان تا حدی از دستش رها می‌شود. چون از جایی كه نویسنده می‌گوید«و ما انسان‌های اول» تا حدی طرح گسسته می‌شود گر چه زبان زیبا و بی‌نقص است اما حذف این قسمت هیچ لطمه‌ای به داستان وارد نمی‌كند.

و این نكته هم قابل بررسی است كه حضور 3 جنین كار نویسنده را به مراتب سخت‌تر می‌كند طوری كه حضور برادر دیگر عملاً چندان مهم نیست. اما خواهر مرده گرچه توی داستان نیست، اما خواننده بودنش را احساس می‌كند. و نشان دادن مراحل رشد جنین از زبان خودش با همان لحن معترض كامل كننده‌ی منطق داستانی است.

اما یك امای دیگر «چرا پای خیانت مادر به داستان باز می‌شود؟» به نظر من این سیاه نمایی بی مورد است.  اگر داستان روی ریل سریع سقوطش حركت می‌كند چه نیازی به این اهرم فشار بیرونی احساس می‌شود؟ نگفته پیداست كه جنین عاصی است  با این لحن گفت و گو با هیچ كس سر سازگاری ندارد. پس چرا همین قضیه برای نویسنده كافی نیست؟ چرا به خاطر اعتراض به فرمان الهی تصمیم به نیامدن می‌گیرد؟ او كه بدون این بهانه هم صاحب حق است چون از دنیای مادر و از بی‌خبری او و حقیر بودن دنیای آدم‌ها بیزار است. فكر می‌كنم این زبان زیبا تا ابد می‌توانست ادامه پیدا كند و كودك مغرور ما می‌توانست تا ابد اعتراض كند اما بالاخره او تصمیم به مردن می‌گیرد و از تقدیر بشری فرار می‌كند. كاری كه ما نكردیم و زندگی را آزادانه تقدیم مرگ می‌كند. باید برای این نگرش جای زیادی برای تدبیر و تأمل باقی گذاشت. به خط بطلانی كه بر سر اجبار كشیده شده. آزادی انتخاب.  

 

مونا کیانی

 

نوشته شده توسط امیر صادقی  | لینک ثابت |

 

مصطفی مستور نویسنده‌ی کتاب در باره‌ی خود می‌نویسد:

«اولین داستان را 1369 نوشتم و منتشر كردم. مجله‌ی كیان. دو چشمخانه خیس. اولین كتاب‌ام خرداد ماه 1377 منتشر شد: عشق روی پیاده‌رو. 12 داستان كوتاه. بعد كتاب‌های دیگر از راه رسیدند. و همه در روزهایی كه چه شتابناك می‏گذرند. انگار نیامده تمام شده‌اند. از طلوعی تا غروبی انگار فقط چند دقیقه است و من حالا كه نگاه می‌كنم می‌بینم سی و چند داستان كوتاه نوشته‌ام در چهار مجموعه داستان و دو داستان بلند و یک نمایش‌نامه و چهل یادداشت بر حواشی چهل عکس و یك كتاب درباره‌ی مبانی تئوریك قصه‌نویسی. ترجمه‌هایی هم داشته ام: بیست داستان كوتاه ـ همه از كارور ـ تعدادی شعر باز هم از کارور و یک کتاب در باره کیشلوفسکی، فیلم‌سازی که عمیقاً تحسین‌اش می‌کنم، كه برای همه‌ی عمر من كافی است.»

جمیله دارالشفایی خلاصه‌ی داستان را به این‌گونه نقل می‌کند: یونس دانشجوی سال آخر دكترا در رشته‌ی پژوهشگری اجتماعی، مراحل اولیه پایان‌نامه دكترایش را پشت سر می‌گذارد. پایان‌نامه قرار است تحلیل جامعه‌شناسانه‌ای از علل گرایش دكتر پارسا، به خودكشی باشد، اما همه‌ی درها برای گشودن این راز، بسته است. پارسا، استاد دانشگاه، مجرد و 34 ساله است و با مادرش زندگی می‌كرده و ظاهراً مشكلی كه دلیل بر خودكشی‌اش باشد، نداشته است. از طرفی پدر متمول سایه (نامزد یونس) گرفتن مدرك دكترا را شرط ازدواج یونس با سایه قرار داده است. سایه نیز پایان‌نامه فوق‌لیسانس با عنوان مكالمات خداوند و موسی را تهیه می‌كند. یونس كه برای سایه الگوی خداشناسی و دینداری و ایمان است، تمام وجودش را شك به وجود خدا فرا گرفته و بیماری اطرافیانش (مادر، همسر سرطانی مهرداد و . . .) و به طور كلی درد و رنج‌های موجود در دنیا هر دم بر شك او می‌افزاید و صحبت‌های آرام‌بخش دوستش علی‌رضا هم تأثیر چندانی بر ناآرامی ناشی از دوری او از خدا ندارد سایه وقتی متوجه این شك می‌شود، درهم می‌شكند و به علی‌رضا پناه می‌برد تا شاید او بتواند آرامش كند. یونس با دو تن از دانشجویان پارسا آشنا می‌شود كه به تدریج راز خودكشی دكتر را برای او برملا می‌كنند. دكتر پارسا عاشق دختری به نام مهتاب شده بود. او در تمام طول زندگی فقط با دلیل و منطق سر و كار داشت. كتابی مبنی بر رابطه ریاضی خوشبختی با سایر عوامل نیز در دست نگارش داشت، تحمل این عشق افلاطونی برای وجود منطق باور او امكان پذیر نبود. گویا كمك‌های دختر برای آشنایی او با عشق هم كمكی نمی‌كند و دكتر زیر بار این فشار از پا درمی‌آید. درست زمانی كه یونس در مكالماتش با مهتاب و دوست او پی به راز زندگی دكتر پارسا می‌برد، سایه نیز با تمام عشقی كه در روابط آن‌ها موج می‌زند، او را ترك می‌كند. سایه اعتقاد دارد بین عشق به یونس و عشق به خدا باید یكی را انتخاب كند و به گفته خودش او دومی را برمی‌گزیند. در پایان داستان علی‌رضا به یونس پیشنهاد می‌دهد كه وجود خدا را در میان دست‌های بچه‌ها، نگاه‌ها و رفتار آن‌ها جست‌و‌جو كند. یونس به كودكی كمك می‌كند تا بادبادكش را هوا كند و كودك خوشحال می‌شود كه «بادبادكش به آسمان رسیده است، به خدا.»

 

هر نقدی با هر درجه از بی‌طرفی باز درصدی از جهتگیری نقاد را با خود دارد و این خصلت علوم انسانی است.

با گلشیری هم‌سو هستم وقتی می‌نویسد: «قبل از هر چیز باید بگویم که در عرصه‌ی نقد من به چگونه گفتن می‌نگرم و نه از چه گفتن و یا چرا گفتن. ...پس برای من اول متن مطرح است و بعد نویسنده و بعد زمانه‌ی او و بالاخره رابطه‌ی متن و نویسنده با روزگار ما.»

درست است که داستان نه قالبی برای شرح واقعیت‌های زندگی آنچنان که اتفاق می‌افتند هست؛ ولی باید در نظر داشت که نباید از واقعیت هم به دور باشد. داستان قالبی است که تخیلات نویسنده، آنچنان در آن بیان می‌شود که خواننده آن را واقعی بپندارد؛ و اگر نویسنده‌ای موفق به این کار نشد که خواننده وقایع، ‌روابط و گفته‌هایش را باور کند در مقصود خود ناکام مانده است. در داستان بلند «روی ماه خداوند را ببوس» در جاهای بسیاری خواننده از داستان پرت می‌شود و از آن فاصله می‌گیرد چون که نمی‌تواند آن را باور کند. اجزای داستان، ‌روابط و شخصیت‌های آن به صورتی مصنوعی به هم ربط داده شده‌اند. هر جا نویسنده خواسته فضا را عوض کند و یا داستان را ادامه بدهد بی‌مقدمه و بدون توجه به جو داستان، ‌فرد یا فضای دیگری را وارد داستان کرده است. منصور دوست علی‌رضا (ص 46)، ‌دکتر میر نصر (ص 66)، پرویز (ص 75)، ‌جووانا دختر مهرداد (ص 63) و ... از این دست هستند. از نکاتی که نویسنده نتوانسته آنها را باور ساز نماید گردآمدن شخصیت‌های داستان کنار هم است. مهرداد تحصیل کرده‌ی نجوم از آمریکا می‌آید و دوست یونس است که دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی است و همسرش سایه نیز تحصیل کرده و دانشجوی کارشناسی ارشد الاهیات است. زن مهرداد سرطان دارد و به خدا شک کرده،‌ یونس در باره‌ی مرگ دکتر پارسا پایان‌نامه برداشته، ‌منصور رزمنده‌ی سابق می‌میرد. مادر یونس ناخوش احوال است و ... «داستان» برای انتقال یک مضمون خاص نیست که با هر وسیله‌ای شده حرف خودمان را بزنیم . در اینجا عناصر آن قدر شسته رفته در کنار هم قرار می‌گیرند که باورش برای خواننده مشکل است که شبیه آنها را با زندگی اطراف خود وفق دهد. همه چیز طوری طراحی شده که به یک نتیجه برسد و آن منظور نویسنده است.

در همان اوایل داستان اشاره به این می‌شود که یونس تز دکترای جامعه‌شناسی خود را خودکشی دکتر پارسا استاد فیزیک کوانتم برداشته است(ص 10). هر آدم نیمه متخصصی می‌داند که سرانجام این پایاننامه چه می‌شود. جامعه‌شناسی با افراد سر و کار ندارد. علل خودکشی یک نفر به عهده‌ی روانشناس است نه جامعه‌شناس. نویسنده با آوردن عکس دورکیم (جامعه‌شناس فرانسوی 1917 – 1858)‌ سعی کرده به طور ضمنی تحقیق کلاسک دورکیم در مورد خودکشی را به یاد بیاورد غافل از اینکه دورکیم هیچگاه تحلیل فردی نکرد و کار او کاری در سطح کلان بود. در ادامه‌ی تحقیق یونس هم باز متوجه می‌شویم که او مثل یک کاراگاه رفتار می‌کند و از روش تحقیق جامعه‌شناسی کوچکترین اطلاعی ندارد و آخر هم همان می‌شود که اعتراف کند با جامعه‌شناسی نمی‌توان این قضیه را توجیه کرد(102). هر چند همین گفته‌ی او در متن بار ارزشی‌ی می‌یابد که نویسنده به دنبال آن بوده: ‌علم (جامعه‌شناسی)‌از درک این مسأله عاجز است.

نکته‌ی دیگر این‌که: یونس با همه‌ی شاگردان دکتر پارسا مصاحبه می‌کند ـ به جز دو نفر که یکی دانشگاه‌اش را به اصفهان منتقل کرده و دیگری مرخصی تحصیلی گرفته ـ ولی از هیچ کدام سرنخی به دست نمی‌آید. کلید معما حتما باید پیش آن دو نفر باشد که حضور ندارند!!! در جای دیگر در اصفهان وقتی که به طور غیر‌منتظره یونس پیش خانم بنیادی در دانشگاه می‌رود و گرم صحبت می‌شوند، ‌خانم بنیادی از نامه‌ای که بین دکتر پارسا و معشوقه‌اش مهتاب رد و بدل شده حرف می‌زند و در دم آن را از کیفش بیرون می‌آورد(ص 96)!!! یا خانم بنیادی دستش را از روی روسری به شقیقه‌هایش فشار می‌دهد؛ که همه می‌دانیم در دانشگاه حجاب اسلامی مقنعه است نه روسری. (که البته این را می‌توان به حساب بی‌توجهی نویسنده گذاشت).

روی شخصیت سایه نامزد یونس زیاد کار نشده است. سایه دختر ثروتمندی است، ‌در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده و ساده و بی شیله پیله است. در داستان به طور اغراق‌آمیزی به تأثیر‌پذیری سایه از اینکه یونس دچار شک به خداوند شده، ‌پرداخته شده است و از آن هم غیر باورتر سخنرانی سایه در صفحات 104 و 105 کتاب است. نکته‌ی کوچک دیگری که خالی از لطف نیست اسامی شخصیت‌های داستان است. در این جا هم به طور باورنکردنی اغلب اسم فامیلی‌ها بدون «ی» نسبت هست. یونس فردوس، کیوان بایرام، محسن پارسا، میرنصر، مهتاب کرانه. انگار آقای مستور اسم کاراکترهای‌شان را از ولایت دیگری آورده‌اند. از این قضایا باز در داستان وجود دارد که از آنها می‌گذرم.

خواننده‌ی جدی امروزی تمایل به خواندن کتاب‌هایی دارد که مطلب آن، واضح و آماده، تحویلش داده نشود. خواننده دوست دارد وارد داستان بشود و همراه آن پیش برود. در ظاهر این داستان بلند با عنوانی که برای خود اختیار کرده باید چنین خصوصیتی را دارا باشد. اما متأسفانه با وجود مسأله‌ی فلسفی که به دنبال آن است ـ و می‌توانست خود دستاویز خوبی باشد ـ چنین اتفاقی نمی‌افتد. وقتی این ساده‌گویی را با داستان «هم نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها» مقایسه می‌کنیم بهتر روشن می‌شود که چگونه می توان خواننده را نه به زور محتوا بلکه با فرم نوشته به دنبال خود کشید. آقای مستور به جای استفاده از تکنیک‌های متعدد در کارش تنها به گسست زمانی اکتفا کرده و آن را هم آنقدر در داستان‌شان استفاده می‌کنند که دیگر اثر خود را از دست می‌دهد و برای خواننده جذابیت ندارد( صص 30 تا 33، ص 38، صص 58 و 59 و...)

درون‌مایه‌ی داستان یعنی بودن و نبودن خدا یکی از مسائل مشترک همه‌ی انسان‌هاست که اغلب در محدوده‌ای از سن خود به آن بر می‌خوردند و هر کسی به گونه‌ای به آن جواب می‌دهد. شاید آقای مستور واقعاً این داستان بلند را برای مخاطبان خاصی نوشته چونکه خواننده‌های جدی ادبیات داستانی با این دلایل ساده و پیش پا افتاده در رد و اثبات خدا قانع نمی‌شوند. مثلاً یونس مانند بچه نوجوان دبیرستانی به خدا فکر می‌کند در حالی که او لیسانس فلسفه بوده و بعد آن سال‌ها جامعه‌شناسی خوانده. دلیل شک کردن به خدا در یونس بسیار ساده است: ‌«اگر خدایی هست، پس این همه نکبت برای چیه؟» (ص 24) «کجاست آن دست مهربان که هر چه صداش می‌زنند به کمک هیچکس نمی‌آید؟» (ص 24) و «چرا معجزه رخ نمی‌دهد؟» این سؤال‌ها نمی‌تواند از کسی باشد که سال‌ها فلسفه و جامعه‌شناسی خوانده است. جای تعجب بیشتر این است که «اخلاق» در نزد یونس بسیار ابتدایی و بچه‌گانه است. او فکر می‌کند که اگر خدا را بر داریم می‌توان از هر لذتی بهره‌مند شد. در طول داستان هر جا که دلیلی در رد و یا اثبات خداوند شده از این مقوله است.(ص 72)

داستان به طرز وحشتناکی دچار کلیشه است. این جملات کلیشه‌ای از همان اوایل داستان در صفحه‌ی 9 شروع می‌شوند و تا سطر آخر داستان (ص 113) ‌ادامه پیدا می‌کنند. سؤال یونس که «آیا خدا هست؟» ‌به جا و بی جا در کتاب آمده که هر چه بیشتر خواننده را عصبی می‌کند. داستان در بعضی جاها به خطابه (صص 85، 86 و 87) و گاه به گزارش (107،‌108، 109 و 110) تبدیل شده که از روانی داستان کاسته است. و اگر به صفحات 99 و 100 کتاب مراجعه کنید این کلیشه‌ای بودن بهتر به چشم می‌آید.

مسأله‌ی دیگری که در خور اعتناست ایجاز و اطناب در این داستان بلند است. آقای مستور در بسیاری از جاها در حد تحسین از ایجاز استفاده کرده ـ هر چند در بعضی جا ها به متن لطمه زده ـ اما جای تعجب در این است که در چنین نوشته‌ای که ایجاز از خصوصیات آن است در جاهایی اطناب د رحد بالایی خودنمایی می‌کند. صفحات 104، 105 و 106 به راستی پُرگویی است. و این ایجاز و اطناب در یک نوشته به یک دستی آن لطمه زده ارزش کار را پایین می‌آورد.

اما از نقطه قوت‌های کتاب روانی نثر آن است. کمتر کتابی می‌تواند خواننده را ـ به هر دلیلی ـ آن قدر به دنبال وقایع و حوادث خود بکشاند که تا کتاب را تمام نکرده است کنار نگذارد. این پی‌گیری البته بیشتر از اینکه به خاطر فرم داستان باشد به خاطر تم آن است که دغدغه‌ی بسیاری از هم وطنان ما با فرهنگی اسلامی‌ است. مردم با وجود دنیای مدرنی که به صورت نیمه ناقص به آنها معرفی شده و در واقع به دامش افتاده‌اند ایمان خود را از دست داده‌اند. آنها در جستجوی آرامش و یقین در دنیای کارخانه‌ای فعلی هستند و کتابی از این دست به آنها آرامش می‌دهد و به نظر من دلیل فروش خوب کتاب همین نکته است.

با توجه به اینکه آقای مستور از نویسنده‌های پُر کار ادبیات داستانی ما نیستند (د رکل سه مجموعه‌ داستان چاپ کرده‌اند که «روی ماه خداوند را ببوس » دومین آنهاست) در آینده انتظار نوشتن داستان‌هایی را داریم که به فرم آن نیز توجه کافی شده باشد.

 

پانوشت‌ها:

1) هوشنگ گلشیری، ماهنامه‌ی کارنامه، دوره‌ی اول،‌شماره‌ی دهم،‌اردیبهشت 1379

2) در باره‌ی مصطفی مستور، موجود در سایت مصطفی مستور

3) جمیله دارالشفایی / ماهنامه‌ی فیلم نگار/ شماره 29، بهمن ماه 1383

4) «روی ماه خداوند را ببوس»، مصطفی مستور، نشر مرکز،‌چاپ نهم 1383

نوشته شده توسط امیر صادقی  | لینک ثابت |

 

جایی خوانده بودم که زن‌ها از همان دوران کودکی پی می‌برند که مردها چیزی دارند که آن‌ها ندارند؛ و این داشتن و نداشتن مسئله‌ی اصلی می‌شود در طول زندگی‌شان. به این ترتیب است که آلت مردانگی تبدیل به یکی از ستون‌های اساسی شکل‌گیری شخصیت زن می‌شود. احساسِ فقدان چیزی، انگیزه‌ی مهمی است برای رفتارهای جبرانی و این‌جاست که شخصیت زن روی آلت مردانگی مرد قد علم می‌کند و شکل می‌گیرد.

دخترک ـ ‌ب را می‌گویم ـ در قاب پنجره نشسته و به پسرک فکر می‌کند. فکر دیدن پسرک در آخر هفته، ‌به وجدش می‌آورد و احساسِ مخملیِ خنکی می‌کند. «از دورترها نگاه‌اش می‌کنم تا اضطرابِ انتظار و شوق دیدار را درش ببینم. ناگهان جلویش سبز می‌شوم. به رویش می‌خندم و ....» دست همدیگر را می‌گیرند و آهسته شانه ‌به شانه‌ی یکدیگر زیر درختان غان قدم می‌زنند. پسرک از احساس‌اش می‌گوید و دخترک خرامان روی ابرها راه می‌رود. «دستم را به آرامی فشار می‌دهد و من سرخ می‌شوم و نگاهم را به زمین می‌دوزم و لبخندکی روی لبم می‌نشیند. بعد او می‌گوید دوستت دارم و باز من سرخ می‌شوم و آن طرف خیابان را نگاه می‌کنم و می‌خندم». دخترک از آینده می‌گوید و پسرک سلطان جهان است. در یک صحنه دخترک و پسرک که روی نیمکت نشسته‌اند و در سکوت به رو‌به‌رو نگاه می‌کنند (هر چند چیزی نمی‌بینند)، صورت‌هاشان به طرف هم برمی‌گردد (این قسمت اسلوموشن است)؛ چشم‌هاشان به هم دوخته می‌شود، بدن‌شان به سمت همدیگر مایل می‌شود. پسرک پیش قدم می‌شود و هم‌چنان که به دخترک خیره مانده دست دخترک را در دو دستش می‌گیرد، اندکی سر را به پایین می‌آورد و اندکی دست را به بالا و عاقبت می‌بوسد ـ البته با چشم‌های بسته. «و من می‌فهمم که هیچ‌کس دیگری به اندازه‌ی او دوستم ندارد».

باد خنکی به داخل دره‌ی سیمانی حیاط می‌وزد، چرخی می‌زند و میان پاهای دخترک می‌پیچد. لذتی شهوتناک میان ران‌‌هایش حس می‌کند. چشمش را می‌بندد و گردنش را به سمت عقب کش می‌دهد. انقباض ماهیچه‌هایش را می‌توان از حرکات ابرویش دانست. خود را می‌بیند که لنگ باز روی تخت نشسته و بعد پاهایش را می‌بیند که مثل گوش خرگوش در هوا تکان می‌خورد و پسرک ستون شخصیت‌سازش را در شخصیت‌دانش جا داده.

دخترک به خود می‌آید و پاهایش را جمع می‌کند؛ ‌و باز رویاهای عاشقانه‌اش را رُمانتیک‌وار مرور می‌کند. اما این جابه‌جاییِ میان عشق شرقی و سکس غربی هم‌چنان ادامه دارد. او مانده معلق میان این دو.

در عشق شرقی آن‌چه مهم است معشوق است و عاشق همه هیچ؛ ‌و وصالْ عشق را به ابتذال می‌کشاند نه به اوج. عاشقِ بخت برگشته باید درد بکشد و از وصال بپرهیزد تا عشق آلوده نشود و هر گاه هم که دست توی شلوارش می‌کند باید به یاد کسی غیر از معشوقْ خود را بمالد. معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز؛ و این وصفِ وصل و هجران و غم عشق و درد دوری، دستمایه‌ی هزار سال شعر پارسی می‌شود. از آن طرف سکس است و خواهش تن. قراردادی میان دو انسان برای لذت. چیزی که تا آن‌جا که تاریخ به یاد داشته باشد ضد پاکی و عشقِ ناب است. بوی شهوت با بوی عرق آن‌جاها به هم می‌آمیزد. نفس‌ها با آدم بیگانه می‌شود.‌ رودخانه‌ی طغیان کرده راه خود را می‌رود و تا رسیدن به سرمنزل آشنا باز نمی‌ایستد. آهن‌رباها همدیگر را جذب می‌کنند و دو روح در یک جسم جا می‌شود. در این لحظه از حرکات عاشقانه‌ی اسلوموشنی خبری نیست. و از برنامه‌ریزی برای آینده هم خبری نیست. آن‌چه می‌آید و می‌رود آلت شخصیت‌ساز است و آن‌چه پدید می‌آید علوّ شخصیت. و عجیب آن‌که دخترک هر چه بیشتر می‌خواهد از سکس غربی بپرهیزد و به عشق شرقی برسد، بیشتر سرش را به عقب می‌چرخاند و بیشتر ابروهایش چین بر می‌دارد.

بوی دیوار سیمانی با خنکی هوا می‌آمیزد، ‌دور پای دخترک می‌پیچد و بالا می‌رود. دخترک ـ ب را می‌گویم ـ بی‌توجه به عرق روی پیشانی‌اش به کس دیگری غیر از پسرک فکر می‌کند. سفیدی جلوی چشم‌اش را می‌گیرد و آن‌چه از گلویش بیرون می‌آید آه جانگدازی است از اعماق احشامش که پشت همه‌ی عاشقان و معشوقان این دیار را در گور می‌لرزاند.

دخترک! آه دخترک.

نوشته شده توسط امیر صادقی  | لینک ثابت |

 

دخترک ـ ب را می‌گویم ـ کنار پنجره روی صندلی چوبی نشسته و به بیرون زل زده است. از خواننده‌ی این سطور تقاضا دارم که مرا در توصیف آن‌چه می‌بیند کمک کند. فرض را بر این می‌گیرم که پنجره رو به شرق باز می‌شود. خورشید تازه بالا آمده و بر هر آن‌چه می‌تابد رنگی جادویی می‌دهد. چند شاخه از درخت تبریزی دم پنجره به درون اتاق سرک کشیده‌اند تا احوال گل‌های گلدان لب پنجره را بپرسند. پیش‌تر که برویم درخت‌های کوتوله‌ی سیب را می‌بینیم که با آرامشی آن جهانی منتظرند کسی سیب‌شان را بچیند. درخت‌های زردآلو و گلابی هم هر چند در اقلیت‌اند اما ریشه‌هایشان را آن قدر در زمین پایین فرستاده‌اند که می‌توانند روزی مدعی حق آب و گل شوند. آن طرف‌تر دیوار کاهگلی باغ است که مانند مرغی پرهایش را به دور جوجه‌هایش کشیده است. آن سوتر چمن‌زار وسیع چشم‌نوازی است با تک درخت‌هایی که انگار نقاش چیره‌دستی به عمد آن‌ها را بدون نظم اما با حسی زیباشناختی کاشته است؛‌ و اگر کمی به تخیل‌مان اجازه‌ی جولان دهیم آن را به برکه‌ای می‌رسانیم که از این‌جا هم می‌توان آبی خوش‌رنگ‌اش را دید. و در انتهای این تابلوی طبیعیْ کوه‌های به هم فشرده که با دست‌های درهم گره زده مشغول رقص کُردی‌اند. و اما آسمان؛ تکه ابرهای سفید با شکل‌های دوست داشتنی و خورشید درخشنده که در گوشه‌ای از آسمانِ دراندرشت نورافشانی می‌کند و پرستوهای دُم قیچی که حضور خود را اعلام می‌کنند و کبوترهای خواب‌آلود که با صدای خروس ـ این پرنده‌ی خائن به پریدن ـ‌ از رختخواب بیرون آمده‌اند. اما نباید سگ را فراموش کرد. خواننده‌ی پروتستی که با وق‌وق‌هایش به همه چیز اعتراض دارد و خوش‌بینی همه را به از سرگیری روزی تازه زایل می‌کند، ‌چه،‌ که امروز نیز روزی است به مانند روزهای دگر.

ب روی صندلی چوبی نشسته و به بیرون زل زده است. آه کشداری می‌کشد و هم‌چنان نگاه‌اش را به آن طرف کوه‌ها دوخته است. در فکر است، ‌به فکر کسی یا چیزی.

متأسفانه توصیف خوبی نبود و شما هم کمک چندانی نکردید. دخترک ـ‌ ب را می‌گویم ـ‌کنار پنجره روی صندلی چوبی نشسته و به بیرون زل زده است. چند متر آن طرف‌تر دیوار سیمانی ساختمانی چند طبقه بُرد دیدش را محدود کرده است. اتاق او در طبقه‌ی دوم همیشه در سایه مانده است. نه صبح صدای پای آفتاب را می‌شنود و نه غروب چشمان خون‌آلودش را می‌بیند. حیاط هم چندان حرفی برای گفتن ندارد؛. در باغچه‌ی کوچک‌اش چند بوته‌ی گل رویده که تا آن‌جا که ب به یاد دارد هیچ وقت گل ندادند. و بعد لاشه‌ی لوازم به درد نخور همسایه‌ها که گوشه و کنار حیاط افتاده است. در واقع برای ب هیچ فرقی نمی‌کند که به کجا زل زده است؛ ‌به آن چمن‌زار چشم‌نواز با کوه‌هایی در افق یا به دیوار سیمانی چند متر آن طرف‌تر. او فقط زل‌زده بود و نگاه نمی‌کرد. در فکر کسی یا چیزی بود. من کسی را انتخاب می‌کنم شاید به این دلیل که زیادی اومانیست‌ام. به پدر و مادرش فکر نمی‌کند و یا برادر و خواهر‌ی که هیچ وقت نداشت. آشنایان و فامیل هم ارزش آن را نداشتند که بشود به خاطرشان به دیوار سیمانی زل زد. می‌ماند دوستانش. دوست دخترهایش را که کلاً باید گذاشت کنار چون قضیه عمیق‌تر از این حرف‌هاست. می‌ماند دوست پسر. پس مسئله این بود، او به تازگی در زندگی‌اش پسری را راه داده بود. باید این را زودتر می‌فهمیدیم. نگاه او به دور دست‌ها غمگین بود اما رنجور نبود. دلهره و نگرانی همراه با هیجانی خوشایند در آن‌ها موج می‌زد و هر بار با پلک زدن پرده‌های مختلفی از آن‌چه بین‌شان گذشته بود یا قرار بود بگذرد به نمایش در می‌آمد. اما دختری عاشق در خانه‌ای آپارتمانی که آفتاب‌گیر هم نیست را نمی‌شود همین جور به حال خود رها کرد. زل زدن به ساختمانی سیمانی دردی را دوا نمی‌کند. اصولاً از دست‌های سیمانی کاری بر نمی‌آید. این است که باید دستی انسانی برایش بالا بزنیم تا واقعاً ثابت کنیم که آری ما اومانیست‌ایم.

فرض را بر این می‌گیریم که پسرک در دسترس نیست،‌ حالا چرایش معلوم نیست. چون اگر بود دخترک شال و کلاه می‌کرد و می‌رفت پی‌اش. دخترهای این عصر آن‌قدر شجاع هستند که دنبال هر چه که دل‌شان می‌خواهد بروند چه دوست پسر محبوب‌شان باشد چه لاک ناخن دو رنگ تازه مد شده. پس بهتر است که قلم را به دست دخترک ـ ب را می‌گویم ـ بدهیم تا نامه‌ای برای مرد رؤیاهایش بنویسد و چون نقل قول است سعی کنیم نه من و نه شما دخالتی در کارش نکنیم،‌ بهر حال در دورانی زندگی می‌کنیم که حریم شخصی افراد متعلق به خود آنهاست.

 

نوشته شده توسط امیر صادقی  | لینک ثابت |

خیانت 87/02/14

 

در را که باز کردم کله‌ی مردی را دیدم با صورتی نتراشیده و نخراشیده روی تنه‌ی زنم. چشم‌های سیاه درشت‌اش خیره شده بود بهم. لپ‌های گوشتی‌اش آویزان شده بود دو طرف صورت‌اش. سبیل پُر‌پشت‌اش تاب داده شده بود طرف پایین و غبغب زیر چانه‌اش آخرین نشان این مرد غریبه بود. کله‌ای بزرگ و مردانه روی تنه‌ی شکیل و زیبایِ زنم. مانده بودم چه صدایش کنم. حرف‌ها در دهانم ول می‌گشتند و به خود می‌پیچیدند؛ راهی می‌خواستند به بیرون. لبانم را اندکی باز کردم و هجوم کلمات تبدیل شد به سلام عزیزم! با دست زنانه‌اش سبیل مردانه‌اش را تاب داد و در حالی که بیتابانه سرش را به اطراف می‌چرخاند با صدای رگه‌دار مردانه‌ای گفت: لامسب آفتاب که نیست داره آتیش می‌باره، از فرق سر تا نوک پاهام خیس عرقه. هنوز کیف صورتی رنگ کوچک‌اش را به شانه داشت. رنگ ناخن سیاه و قرمزش را که از سفر برایش آورده بودم را زده بود روی انگشتان‌اش. اگر هیچ نشانی از زنم هم نبود همان بوی عطر لئوپارش که تمام اتاق را برداشته بود گواه بر وجودش بود. مانتوی تازه‌اش را پوشیده بود با کمربند سیاه پهنی که بالای باسنش می‌افتاد. سینه‌هایش را بزرگ‌تر نشان می‌داد این مانتو. کله‌ی مرد بیگانه امتداد نگاه‌ام را دنبال می‌کرد. با همان صدای مردانه‌اش در حالی که حرکت خاصی به ابروهایش می‌داد گفت: مرد حسابی شوهر که به کون و سینه‌ی زنش این جوری نیگا کنه وای به حال خلق‌الله. با انگشت‌های کشیده و نرمش شانه‌ام را هُل داد عقب و رفت طرف اتاق خواب. مانده بودم چه کنم. دیدن یک مرد نا‌محرم داخل خانه‌ات آن هم همراه زنت چیزی نیست که بشود راحت تحمل کرد. فکر مهمانی شب ناگهان میخکوب‌ام کرد وسط اتاق. تصور این‌که زنم با کله‌ی آن مردکه‌ی لند‌هور در را برای مهمان‌هایم باز کند دیوانه‌ام می‌کرد. تحمل دیدن چشم‌های از حدقه در‌آمده‌ی آن‌ها با دهن‌های بازشان را نداشتم و بدتر از همه اگر سؤال می‌کردند چه جوابی داشتم که بدهم بهشان. همه‌ی این‌ها به جای خود، توی رختخواب را چه کار باید می‌کردم؛ ناسلامتی شب جمعه بود. چطور می‌توانستم لب‌هایی را ببوسم که زیر خرواری از مو بود. مگر پلاستیکی را به سرش می‌کردم که دیگر تنِ زنم برایم آشنا بود و سرزمین فتح شده. اما آن صداهای ناخواسته را چه باید می‌کردم. حتم داشتم که نعره‌های جانگدازش تمام همسایه‌ها را بیدار می‌کرد. الان است که می‌فهمم گی بودن جزو ذات بشری نیست.

صدای آب به خودم آورد. زیر دوش بود. ویرم گرفته بود در حمام را باز کنم ببینم از آثار زنانگی به جز سینه‌های برجسته چیزی در زنم باقی مانده یا نه. در یک لحظه در را باز کردم . زنم سریع دستش را روی سینه‌هایش گرفت. و باز برایم سؤال شد که چرا زن‌ها بیشتر از دیدن سینه‌هایشان شرم دارند تا آن‌جایشان. چشمش را به چشمم دوخته بود و چیزی نمی‌گفت. رنگ‌اش پریده بود. ترس را درش می‌شد دید. لب‌هایش می‌لرزید و سرّ نهفته‌ای پشت چشمانش پنهان بود. بالاخره حرف‌ها از کناره‌های لب‌های لرزانش خود را بیرون کشیدند، به خود پیچیدند و کش و قوس آمدند و وقتی رسیدند به من تبدیل شدند به کاری داشتی عزیزم؟!

زنم بود. با موهای بلند شرابی، ‌ابروهای تاتو شده‌ی قهوه‌ای و چشمانی افسون کننده. بینی عمل شده‌اش به گوش‌های کوچک‌اش می‌آمد و چانه‌ی باریک‌اش صورتش را کشیده به نظر می‌رساند. و گردنش،‌ که نظیر نداشت.

مرد غریبه رفته بود. با آب رفته بود. با شامپو و صابون رفته بود. دیگر نبود تنها ردی که از خود گذاشته بود جای سُرخی دستانش بود بر سینه‌های زنم. برگشتم که بروم. رفتم. رفتم تا من هم کله‌ی زنی را بالای تنه‌ام بگذارم.

 

نوشته شده توسط امیر صادقی  | لینک ثابت |