ما سه تن بودیم. سه تار ماهیچهای که میتپیدند؛ در مرز مرگ و زندگی در مرز وجود و عدم. ما سه تن بودیم رج به رج ایستادهْ سینهی رحم؛ هر لحظه در انتظار مرگ؛ و زندگی آن بیرون با قبالهی سرنوشتهایمان زیر بغلْ انتظار میکشید؛ و آن ندای غیبی که هنوز در گوشمان تکرار میشد «ای کسانی که ایمان آوردهاید بردبار باشید که خدا با بردباران است»؛ و من که در انتظار فرجام، صبر میکنم و فکر میکنم به مانند محبوسی در زندان.
خدا همه را به صف کرده بود. بر عرش کبریاییاش نشسته پند میداد این کلمهی دوستداشتنی. «ای فرزندانم! شما نمک جهانید، شما نور جهانید، پادشاهی آسمان ازان شماست، مرا از یاد مبرید که همانا منم خالق جهان. همدیگر را دوست داشته باشید و عشق بورزید، عشق. این همان اسم اعظم من است. از یاد مبرید این پیمان را». آنگاه جام را برداشت و ما انسانهای اول تا آخر تاریخ هم جاممان را برداشتیم و نوشیدیم و قسم یاد کردیم.
حالا در این قفس در این زندانِ تاریکِ نموکْ آویزان شدهام به سقف مانند زالو خون میمکم. هبوط. به راستی هبوط است تولد و سقوط. زمان میگذرد. و من روزهاست که زندگی میکنم. چرا به حساب نمیآید تاریخ زندگیام؛ چرا حتماً باید در قنداق پیچیده شوم و برایم شکلک دربیاورند تا آدم حسابم کنند و بگویند یک روزه است، یک ماهه است، فردا میشود یک سال. پس اینجا چه می کنم من، مگر قلبم نمیتپد، مگر نمیاندیشم. من همیشه اندیشیدهام.
میفهمم، من انسانم. از همان روز نخست همه چیز را فهمیدهام و چقدر شباهت دارد جنین به آن پیر سالخورده. انگار زندگی کردن، این همه زندگی کردن، تنها رسیدن دو باره به دوران جنینی است. به آن فهم و به آن زندگی.
بگذار کوچک باشم؛ بگذار که به اندازهی ناخن انگشت کوچک مادرم باشم در این هفتهی ششم. من زندهام و قلبم میتپد و زجر میکشم از این بیتوجهی از این نادیده گرفتن. من چهارده هفتهام است و میریم به شکم مادرم. من قدرت این را دارم.
ما دو تنم هستیم؛ دو قلب تپنده و او تنها خواهرمان بود. باز ایستاد از تپش. رفت. برگشت. چرا انسانها اینقدر نادانند که تا پانزده هفتهمان نشود و سونوگرافی نگیرند نمیدانند دختریم یا پسر. خواهرمان رفت بدون اینکه مادر بداند او تنها دخترش بود. عقم میگیرد از این زندگی و عقم میگیرد از این مادر.
هفده هفتهام شده است و دیگر میتوانم داغ دلیام را با لگدی به مادرم جبران کنم. آه چه لذتی دارد زدن مادری که از آن خوشنود است. میخواهم زندگیام را بردارم و بروم. میخواهم زندگیام دور از دسترس باشد. چه دارد دنیا برای من بجز تصویر آنچه دیدهام.
پریشان میگویم آری برادر من دلم تنگ است؛ و آن کلمهی دوست داشتنی حتا یک بار هم نیامد که قوت قلبی باشد، که تسکین دردی؛ که باز بگوید صبور باش که خدا با صبرکنندههاست. در این چاه ویل تنها ماندهایم برادر. دستت را به من بده که تو تنها یادگار خاطراتِ خوبام هستی.
صبر باید کرد صبر. کارمان شده است مکیدن خون و انگشت شستمان. ابرو و مژه هایمان روییده است. آه خواهر! کجایی که در این تاریکخانه بنشینم و چشم در چشمت دوزم و برای ابروانت شعر بگویم. خواهر! ای دختر فراموش شدهی فراموشخانه.
بیست هفته گذشته است و من صداهای بیرون را میشنوم. صدای مادرم، پدرم و صدای آن مرد غریبه را که از مادرِ جوانم تعریف میکند و احساس مادرم را حس میکنم که سرخ میشود و ته دلش که منم خوشحال است. چقدر مسخره است این صداها، این هیاهوها و این بحثهای پایاننایافتنی انسانها.
من لمس میکنم. من بزرگ شدهام و بیست و دو هفته سن دارم. به خودم دست میکشم، به برادرم و به دیوار زندانم. من مرد شدهام و استخوانهایم سخت و محکم است. من بیست و هفت هفته سن دارم و رنگ چشمم آبی است، آبی تیره. اما دلتنگم. غمگینم. دلم میگیرد از این که باید چند هفتهی دیگر یک روزه شوم! که زندگی کنم در میان آدمها و زورکی بخندم و زورکی بگریم و زورکی دوست داشته باشم.
دو کیلو و صد گرم وزن دارم و قدم به نیم متر میزند ـ حالا گیرم کمی کمتر. من سی و شش هفته عمر کردهام و هیچکس آن را به حساب نمیآورد. من زندگی کردهام و قلبم هنوز میتپد.
چقدر فرق است بین آدمها، بین جنینها، بین من و برادرم. چقدر دوست دارد زندگی را و چقدر خوشحال است از این که مادر در آغوشاش بگیرد. بار و بنهاش را بسته و سرش را گرفته دم درِ مادرم؛ و اما من، کز کردهام کنج رحم و هنوز در فکرم.
هفتهی سی و هشتم است و بیضههایم رسیدهاند و دو کیلو و ششصد گرم وزن دارم و عاقبت آن کلمهی دوستداشتنی آمد. و من شادمان در پای منبرش نشستم. در گوشم زمزمه کرد «نماز را بخوانید و زکات را بپردازید، و از پیغمبر اطاعت کنید تا اینکه به شما رحم شود». و این آن چیزی نبود که منتظرش بودم، پندی برای من، برای یک در بند.
هنوز قلبم میتپد؛ من زندهام و فکر میکنم. من مختارم بین مرگ و زندگی. بین ماندن و رفتن. من موجود بالغی هستم و اجازه نخواهم داد ذائقهام را خوراک مادرم تعیین کند و نمیگذارم به شکل آن عکسهای مسخرهای که مادرم به در و دیوار آویزان کرده است درآیم. زندگیام را دور از دسترس میخواهم.
لحظهی موعود رسیده است و آن بیرون هنگامه است. مادرم داد میزند و باز داد میزند و به زبان مادریاش آن کلمهی دوستداشتنی را میخواند. ماندم تنها، برادر رفت. رفت که زندگی کند. رفت که قبالهی سرنوشتاش را از زیر بغلِ زندگی در دست گیرد. من اما چنگ زدهام به میلههای زندانم. مادرم داد میزند، نعره میکشد و التماس میکند. من اما با ناخنهای کوچکم چنگ انداختهام به دیوار. از پا درشان آوردهام این آدم ها را و به پایم میافتند که بیا و التماسم میکنند که زندگی کن.
مست غرورم و به تاریکی میاندیشم. تاریکِ تاریک. تاریکی بودن در پلاستیکی سیاه، شاید در تلی از زباله. من بُردم. من زندگیام را دور از دسترس کردم.
نقد داستان
«ما سه تن بودیم» آغاز داستان لحنی حماسی و محزون دارد و داستان با منطق متداول جور در نمیآید. نویسنده در همان ابتدا بر این موضع پافشاری میكند. برای من این كودك عصیانگر كه توی شكم مادرش میل به اعتراض و فریاد دارد جذاب است. او كه از آمدن راضی نیست و نمیخواهد با زندگی ماها قاطی شود. كودكی كه نیامده از دنیای ما چیزها میداند؛ چون تازه از عالم بالا جدا شده و هنوز مبهوت است. كودكی كه برای مرگ خواهر نیامدهاش اندوهگین است. كودكی كه فرمان الهی هنوز توی گوشش طنینانداز است. من لحن داستان را كاملاً میپسندم و احساس میكنم با روندی كه نویسنده برای داستانش تدارك دیده كاملاً جفت و جور است.
كودك دانای ما با زبان آتشین و معترضی كه به كار میبرد همزمان دلسوزی هم میكند. كودكی هم میكند و اندوهگین هم میشود. كاركرد چند لایهی زبان قابل تقدیر است.
اما یك اما باقی میماند. انگار خود نویسنده هم شیفتهی زبانش میشود. و شاید افسار طرح داستان تا حدی از دستش رها میشود. چون از جایی كه نویسنده میگوید«و ما انسانهای اول» تا حدی طرح گسسته میشود گر چه زبان زیبا و بینقص است اما حذف این قسمت هیچ لطمهای به داستان وارد نمیكند.
و این نكته هم قابل بررسی است كه حضور 3 جنین كار نویسنده را به مراتب سختتر میكند طوری كه حضور برادر دیگر عملاً چندان مهم نیست. اما خواهر مرده گرچه توی داستان نیست، اما خواننده بودنش را احساس میكند. و نشان دادن مراحل رشد جنین از زبان خودش با همان لحن معترض كامل كنندهی منطق داستانی است.
اما یك امای دیگر «چرا پای خیانت مادر به داستان باز میشود؟» به نظر من این سیاه نمایی بی مورد است. اگر داستان روی ریل سریع سقوطش حركت میكند چه نیازی به این اهرم فشار بیرونی احساس میشود؟ نگفته پیداست كه جنین عاصی است با این لحن گفت و گو با هیچ كس سر سازگاری ندارد. پس چرا همین قضیه برای نویسنده كافی نیست؟ چرا به خاطر اعتراض به فرمان الهی تصمیم به نیامدن میگیرد؟ او كه بدون این بهانه هم صاحب حق است چون از دنیای مادر و از بیخبری او و حقیر بودن دنیای آدمها بیزار است. فكر میكنم این زبان زیبا تا ابد میتوانست ادامه پیدا كند و كودك مغرور ما میتوانست تا ابد اعتراض كند اما بالاخره او تصمیم به مردن میگیرد و از تقدیر بشری فرار میكند. كاری كه ما نكردیم و زندگی را آزادانه تقدیم مرگ میكند. باید برای این نگرش جای زیادی برای تدبیر و تأمل باقی گذاشت. به خط بطلانی كه بر سر اجبار كشیده شده. آزادی انتخاب.
مونا کیانی
من احساس مادرانه را هر روز با عق زدن تجربه میكنم. هر روز توی دلم آشوب به پا میشود و چنان دردی از پهلوهایم بالا میآید كه مجبور میشوم چندین و چند بار توی كاسهی دستشویی عق بزنم. من دلم میخواهد بچه را همینطور با عق زدن توی كاسهی دستشویی بالا بیاورم. من شجاعتش را دارم كه تمام امعا و احشایم را با بچه بیرون بریزم و كاملاً سبك شوم. اما او جای امنی دارد و من زود از پا در میآیم. این من هستم كه توی آینهْ رنگ از صورتم پریده و لبهایم كبود شده. ضعف و خستگی سراپایم را میگیرد. به دیوار سرد دستشویی پشت میزنم و آرامآرام پاهایم را توی شكمم مچاله میكنم. بچهها همینطور توی شكم مادرها چمباتمه میزنند. من شكمم را كاملاً گرم احساس میكنم و بچه را گرمای عجیبی فرا گرفته. او چشمهایش را بسته وآرامآرام نسوج بدنش شكل میگیرد. مادرها بچهها را با گرما توی شكمشان حفظ میكنند. من دلم میخواهد صدای قلب مادرم را از درون بشنوم و خودم را دو باره تنها احساس كنم. من دلم میخواهد همان فراموشی یكدستْ كاملاً وجودم را فرا بگیرد؛ در كنجی امن، با چشمانی بسته، چمباتمه زده در خلأیی از گرمای مطبوع.
اما بچه امانم را بریده. من میخواهم دو باره بچه باشم و دو باره گم و گور شوم اما او به من چسبیده. تا مادر باشم. تا با حركات كُند و كاهلانه چاق شوم و شكمم بالا بیاید. او میخواهد من درد بكشم. تا آخر عمر درد بكشم و او همچنان باشد. ولی من میخواهم دو باره او را برگردانم؛ و دو باره چیزی از درونم بالا میآید؛ و دو باره عق زدن و عق زدن با تمام فشار و شدت. شوهرم آشفته از پشت در خوابآلود صدایم میزند. اما من سر بزنگاه در را قفل میكنم و دو باره عق میزنم. با حماقت تمام زردابهها را بیرون میریزم تا بچه بالا بیاید و دست از سرم بردارد. من احساس میكنم او دختری است كه فردا میخواهد مادر شود.
جایی خوانده بودم که زنها از همان دوران کودکی پی میبرند که مردها چیزی دارند که آنها ندارند؛ و این داشتن و نداشتن مسئلهی اصلی میشود در طول زندگیشان. به این ترتیب است که آلت مردانگی تبدیل به یکی از ستونهای اساسی شکلگیری شخصیت زن میشود. احساسِ فقدان چیزی، انگیزهی مهمی است برای رفتارهای جبرانی و اینجاست که شخصیت زن روی آلت مردانگی مرد قد علم میکند و شکل میگیرد.
دخترک ـ ب را میگویم ـ در قاب پنجره نشسته و به پسرک فکر میکند. فکر دیدن پسرک در آخر هفته، به وجدش میآورد و احساسِ مخملیِ خنکی میکند. «از دورترها نگاهاش میکنم تا اضطرابِ انتظار و شوق دیدار را درش ببینم. ناگهان جلویش سبز میشوم. به رویش میخندم و ....» دست همدیگر را میگیرند و آهسته شانه به شانهی یکدیگر زیر درختان غان قدم میزنند. پسرک از احساساش میگوید و دخترک خرامان روی ابرها راه میرود. «دستم را به آرامی فشار میدهد و من سرخ میشوم و نگاهم را به زمین میدوزم و لبخندکی روی لبم مینشیند. بعد او میگوید دوستت دارم و باز من سرخ میشوم و آن طرف خیابان را نگاه میکنم و میخندم». دخترک از آینده میگوید و پسرک سلطان جهان است. در یک صحنه دخترک و پسرک که روی نیمکت نشستهاند و در سکوت به روبهرو نگاه میکنند (هر چند چیزی نمیبینند)، صورتهاشان به طرف هم برمیگردد (این قسمت اسلوموشن است)؛ چشمهاشان به هم دوخته میشود، بدنشان به سمت همدیگر مایل میشود. پسرک پیش قدم میشود و همچنان که به دخترک خیره مانده دست دخترک را در دو دستش میگیرد، اندکی سر را به پایین میآورد و اندکی دست را به بالا و عاقبت میبوسد ـ البته با چشمهای بسته. «و من میفهمم که هیچکس دیگری به اندازهی او دوستم ندارد».
باد خنکی به داخل درهی سیمانی حیاط میوزد، چرخی میزند و میان پاهای دخترک میپیچد. لذتی شهوتناک میان رانهایش حس میکند. چشمش را میبندد و گردنش را به سمت عقب کش میدهد. انقباض ماهیچههایش را میتوان از حرکات ابرویش دانست. خود را میبیند که لنگ باز روی تخت نشسته و بعد پاهایش را میبیند که مثل گوش خرگوش در هوا تکان میخورد و پسرک ستون شخصیتسازش را در شخصیتدانش جا داده.
دخترک به خود میآید و پاهایش را جمع میکند؛ و باز رویاهای عاشقانهاش را رُمانتیکوار مرور میکند. اما این جابهجاییِ میان عشق شرقی و سکس غربی همچنان ادامه دارد. او مانده معلق میان این دو.
در عشق شرقی آنچه مهم است معشوق است و عاشق همه هیچ؛ و وصالْ عشق را به ابتذال میکشاند نه به اوج. عاشقِ بخت برگشته باید درد بکشد و از وصال بپرهیزد تا عشق آلوده نشود و هر گاه هم که دست توی شلوارش میکند باید به یاد کسی غیر از معشوقْ خود را بمالد. معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز؛ و این وصفِ وصل و هجران و غم عشق و درد دوری، دستمایهی هزار سال شعر پارسی میشود. از آن طرف سکس است و خواهش تن. قراردادی میان دو انسان برای لذت. چیزی که تا آنجا که تاریخ به یاد داشته باشد ضد پاکی و عشقِ ناب است. بوی شهوت با بوی عرق آنجاها به هم میآمیزد. نفسها با آدم بیگانه میشود. رودخانهی طغیان کرده راه خود را میرود و تا رسیدن به سرمنزل آشنا باز نمیایستد. آهنرباها همدیگر را جذب میکنند و دو روح در یک جسم جا میشود. در این لحظه از حرکات عاشقانهی اسلوموشنی خبری نیست. و از برنامهریزی برای آینده هم خبری نیست. آنچه میآید و میرود آلت شخصیتساز است و آنچه پدید میآید علوّ شخصیت. و عجیب آنکه دخترک هر چه بیشتر میخواهد از سکس غربی بپرهیزد و به عشق شرقی برسد، بیشتر سرش را به عقب میچرخاند و بیشتر ابروهایش چین بر میدارد.
بوی دیوار سیمانی با خنکی هوا میآمیزد، دور پای دخترک میپیچد و بالا میرود. دخترک ـ ب را میگویم ـ بیتوجه به عرق روی پیشانیاش به کس دیگری غیر از پسرک فکر میکند. سفیدی جلوی چشماش را میگیرد و آنچه از گلویش بیرون میآید آه جانگدازی است از اعماق احشامش که پشت همهی عاشقان و معشوقان این دیار را در گور میلرزاند.
دخترک! آه دخترک.
یک هفته پیش بود که دخترک ـ ب را میگویم ـ رو در حالی ترک کردم که نگاهشو به تابلوی طبیعی روبهروش (و یا آپارتمانی با دیوار سیمانی) دوخته بود و داشت با کلماتی بازی میکرد که باید مینوشت رو کاغذ و میداد به رویاییترین مرد زندگیش یا همون مرد رویاهاش «شایدم همون مردی که تو رویاهاش ساخته بود».
توجه: برای انتقال به همون حس و حال و هوا قسمت اول داستان به قلم الف رو بخونین؛ و یا نه بهتره خودم همه چیزو دو باره توصیف کنم و قبل از اون باید بگم که من منظرهی دخترک روی صندلی چوبی با پنجرهای رو به شرق رو ترجیح میدم به دختری که تو یه آپارتمان کوچیک زل زده به لاشههای وسایل کهنهی همسایه (یه فرغون کهنهی زنگ زده، نردبون چوبی و تایر پنچر دوچرخه، همون آتآشغالهای کلاسیک انباریها).
پس من وارد داستان میشم. برای این که زیاد تو چشم نزنم یه لباده سفید گشاد پوشیدم و دستار سفیدی به سرم بستم. آخه قراره زیاد از خودمون نگیم و حرفهامون فقط نقل قول باشه و حریم شخصی افراد رو...
پامو میذارم رو چمنهای خیس باغ... درختهای تبریزی رو که رد میکنم میرسم به درختچههای کوتوله با سیبهای سرخ آویزون... اون دور دورا صدای جولان آب! و صحنه با کوههای سرسبزی که لزگی میرقصند تکمیل شده... بالای سر دخترکم...کاغذ خالی رو گذاشته رو زانوهاش یه دست به چونه و لای انگشتاش خودکار آبی (همون صحنهی کلاسیک انسان در تفکر) منتظره که من به عنوان نویسندهی مهمان این داستان کلمات رو به مغزش الهام کنم...
چیزی به فکرم نمیرسه... باید کاری کرد... چون دخترک ـ ب را میگویم ـ یه هفتهس که منتظره و من باید کمکش کنم ـ البته باید دقت کنم که حرفهام فقط نقل قول باشه و به حریم شخصیش... ـ .
نسیم موهای مشکی دخترک رو تکون میده و میریزه رو صورتش... این طرفها باید یه درخت بید هم باشه که نسیم شاخههاشو تکونتکون بده... و یه اشارپ روی شونهی دختره که دو باره نسیم ریشههای درهم بافتهشو تکون بده... نمیدونم فصل پاییز باشه یا بهار... شایدم برای خلاصی از این سرمای زمستون که کار و بار همه رو تعطیل کرده باید پناه برد به تابستون... اونموقع هم که اشارپ به درد نمیخوره...آخه نسیمی وجود نداره...
نویسندهی قسمت قبلی داستان خسته شده... میخواد بگه وقتی نمیتونی واقعاً بفهمی دختره چی میخواد بنویسه چرا اینقدر حاشیه میری؟!
آره واقعاً نمیتونم بفهمم و میخوام که برگردم... دختره رو ترک میکنم و به طرف دیوار سنگچین باغ میرم... دخترک ـ ب را میگویم ـ رو از دور میبینم که هنوز روی صندلی نمناک چوبی زل زده به کوههای رو به روش... فصل بهاره... خورشید آرومآروم داره زیر ابرها قایم میشه ... میخواد بارون بباره و دختر باید هر چه زودتر نامهشو بنویسه و برگرده به خونهشون (شایدم خونهباغ یا کلبهای همون ورا)... دلم به حالش میسوزه... یه هفتهس با اون اشارپ سبزش منتظره و یه کم بعد مجبوره دست خالی برگرده و یا منتظر یه نویسندهی مهمون دیگه باشه تا آستینی براش بالا بزنه... ولی من مصمم... باید برم...
نشستم پیش دختره و دوتایی گاهی به منظرهی روبهرو نگاه میکنیم و گاهی به کاغذ... کلافهم و کسل...گشنه و خسته ... نیم ساعت دنبال راه برگشت گشتم و نتونستم برم بیرون... آخه نویسندهی قسمت اول یادش رفته برای باغ در خروجی بذاره و منم اجازه ندارم ساختار داستانو عوض کنم... هیچ حسی به نوشتن ندارم... از صبح سرکار بودم و الانم خسته و کوفته تازه یادم افتاده که باید برای دخترک ـ ب را میگویم ـ کاری بکنم... این باغ بزرگ با هوای بهاری گرفتهش هم هیچ منبع الهامی برام نیست و فقط روز مزخرف 13 بدر و پایان خوابآلود تعطیلاتو یادم میاره...
باد تندتر شده و من سردمه... قطرههای ریز بارون افتاده رو کاغذ خالی... نمیدونم دیگه تا کی باید اینجا بمونم... اینجاست که یه اتفاق کلاسیک میافته و راهی پیدا میشه که من و دخترک از باغ نجات پیدا کنیم... موبایلم زنگ میزنه... دوست پسرمه... چه عجب الان نخوابیدی؟! تو رو خدا کمکم کن!
جریانو با تضرع بهش توضیح دادم... از این که ادامهی داستان یه نفر دیگه رو مینویسم خوشش نیومد و اخماش تو هم رفت... با این همه چون دید سردمه جلدی خودشو رسوند به باغ...
اینجاست که دوست پسرم هم وارد داستان میشه... ماشین قرمزشو پارک کرده کنار دیوار سنگی و منتظر مونده تا من سوار شم... یه قوطی شیر کاکائو رو صندلی عقب گذاشته و میپرسه که من این موقع شب اینجا چی کار میکنم؟ این داستانو برای کی مینویسم؟ نویسندهی داستان قبلی کیه و چطوری شناختمش؟ بهش میگم مواظب باشه چون الان خودشم تو داستانه و هر چی بگه همهی خوانندههای احتمالی میشنون... دارم بهش توضیح میدم که نویسندهی قسمت قبل همکلاسی قدیمی من و همونیه که سر سبک داستاننویسی همیشه با هم مشکل داشتیم... حتی سر کلاس جامعهشناسی ادبیات که داستانشو خوند... با ناراحتی میگه حالا چه کمکی از من بر میآد؟
میخوام بهش توضیح بدم که اگه قبول کردم بیام تو داستان بخاطر دخترک بوده که تو باغ زیر بارون ـ که دیگه شرشر میباره ـ یه هفتهس منتظرمه و تنها کسی که میتونه کمکم کنه اونه... میخوام بپرسم که اگه قرار باشه بخوام چیزی براش بنویسم چی دوست داره بنویسم... آخر سر میگم بیا دوتایی کمکش کنیم...
دیگه ماجرا براش جالب شده... دوست پسرم مواقعی که حوصلهشو داره آدم مهربونیه... البته که پیشنهاد نمیکنه دخترک قبل هر چیز برای این که تو بارون گیر نیافته بیاد بشینه پیش ما... ولی تو مغزش دنبال چیزیه که بتونه به ذهن من الهام کنه تا شاید به دختره دیکتهش کنم... ولی اونم نمیتونه...آخه گنجایش ذهنش پره و داره فکر میکنه به نویسندهی داستان قبلی و این که من چرا قبول کردم کمکش کنم... تو بد وضعی گیر افتادم... سعی میکنم دیگه چیزی از دوران کارشناسی و همکلاسی قدیمیم نگم تا شاید حساسیتش کمتر بشه و ذهنش خالی بشه و بتونه کمکم کنه تا به دخترک کمک کنم... ولی نمیتونم... تمرکز کرده رو یه موضوع و منم تمرکز کردم رو تغییر دادن ذهنیتش... نمیتونم چیزی بگم و آرزو میکنم کاش یه قلم و یه کاغذ سفید داشتم که چیزی براش مینوشتم... میتونم کاغذِ دختره رو ازش قرض بگیرم ولی مطمئنم الان دیگه خیس آب شده... چارهای نیست... شاید گرفتن دستش بتونه کمکش کنه و اونم کمکم کنه تا دو تایی به دخترک ـ ب را میگویم ـ کمک کنیم... دستشو میگیرم ...(ما زبان بدن همو بهتر فهمیدیم)...
دو باره گیر افتادیم... دو باره من و دوست پسرم و ب اسیر این داستان شدیم... اینجا هم باید موبایلم زنگ بزنه تا داستان گرهگشایی بشه: بیدار شو تنبل صبح شده! نگیری دو باره بخوابیها
صدای خوابآلودم جواب میده: نه بیدار شدم دیگه...
صدای دوست پسرم بود. دیشب رو کلاً خوابیده بود و نمیدونست دیگه من و اون با دخترک ـ ب را میگویم ـ تو یه داستان گیر افتادیم و نویسندهی قسمت قبلی از لجش دری خروجی برای باغ نذاشته... آخه ما که کمکی به دخترک ـ ب را میگویم ـ نکرده بودیم!!
دخترک ـ ب را میگویم ـ کنار پنجره روی صندلی چوبی نشسته و به بیرون زل زده است. از خوانندهی این سطور تقاضا دارم که مرا در توصیف آنچه میبیند کمک کند. فرض را بر این میگیرم که پنجره رو به شرق باز میشود. خورشید تازه بالا آمده و بر هر آنچه میتابد رنگی جادویی میدهد. چند شاخه از درخت تبریزی دم پنجره به درون اتاق سرک کشیدهاند تا احوال گلهای گلدان لب پنجره را بپرسند. پیشتر که برویم درختهای کوتولهی سیب را میبینیم که با آرامشی آن جهانی منتظرند کسی سیبشان را بچیند. درختهای زردآلو و گلابی هم هر چند در اقلیتاند اما ریشههایشان را آن قدر در زمین پایین فرستادهاند که میتوانند روزی مدعی حق آب و گل شوند. آن طرفتر دیوار کاهگلی باغ است که مانند مرغی پرهایش را به دور جوجههایش کشیده است. آن سوتر چمنزار وسیع چشمنوازی است با تک درختهایی که انگار نقاش چیرهدستی به عمد آنها را بدون نظم اما با حسی زیباشناختی کاشته است؛ و اگر کمی به تخیلمان اجازهی جولان دهیم آن را به برکهای میرسانیم که از اینجا هم میتوان آبی خوشرنگاش را دید. و در انتهای این تابلوی طبیعیْ کوههای به هم فشرده که با دستهای درهم گره زده مشغول رقص کُردیاند. و اما آسمان؛ تکه ابرهای سفید با شکلهای دوست داشتنی و خورشید درخشنده که در گوشهای از آسمانِ دراندرشت نورافشانی میکند و پرستوهای دُم قیچی که حضور خود را اعلام میکنند و کبوترهای خوابآلود که با صدای خروس ـ این پرندهی خائن به پریدن ـ از رختخواب بیرون آمدهاند. اما نباید سگ را فراموش کرد. خوانندهی پروتستی که با وقوقهایش به همه چیز اعتراض دارد و خوشبینی همه را به از سرگیری روزی تازه زایل میکند، چه، که امروز نیز روزی است به مانند روزهای دگر.
ب روی صندلی چوبی نشسته و به بیرون زل زده است. آه کشداری میکشد و همچنان نگاهاش را به آن طرف کوهها دوخته است. در فکر است، به فکر کسی یا چیزی.
متأسفانه توصیف خوبی نبود و شما هم کمک چندانی نکردید. دخترک ـ ب را میگویم ـکنار پنجره روی صندلی چوبی نشسته و به بیرون زل زده است. چند متر آن طرفتر دیوار سیمانی ساختمانی چند طبقه بُرد دیدش را محدود کرده است. اتاق او در طبقهی دوم همیشه در سایه مانده است. نه صبح صدای پای آفتاب را میشنود و نه غروب چشمان خونآلودش را میبیند. حیاط هم چندان حرفی برای گفتن ندارد؛. در باغچهی کوچکاش چند بوتهی گل رویده که تا آنجا که ب به یاد دارد هیچ وقت گل ندادند. و بعد لاشهی لوازم به درد نخور همسایهها که گوشه و کنار حیاط افتاده است. در واقع برای ب هیچ فرقی نمیکند که به کجا زل زده است؛ به آن چمنزار چشمنواز با کوههایی در افق یا به دیوار سیمانی چند متر آن طرفتر. او فقط زلزده بود و نگاه نمیکرد. در فکر کسی یا چیزی بود. من کسی را انتخاب میکنم شاید به این دلیل که زیادی اومانیستام. به پدر و مادرش فکر نمیکند و یا برادر و خواهری که هیچ وقت نداشت. آشنایان و فامیل هم ارزش آن را نداشتند که بشود به خاطرشان به دیوار سیمانی زل زد. میماند دوستانش. دوست دخترهایش را که کلاً باید گذاشت کنار چون قضیه عمیقتر از این حرفهاست. میماند دوست پسر. پس مسئله این بود، او به تازگی در زندگیاش پسری را راه داده بود. باید این را زودتر میفهمیدیم. نگاه او به دور دستها غمگین بود اما رنجور نبود. دلهره و نگرانی همراه با هیجانی خوشایند در آنها موج میزد و هر بار با پلک زدن پردههای مختلفی از آنچه بینشان گذشته بود یا قرار بود بگذرد به نمایش در میآمد. اما دختری عاشق در خانهای آپارتمانی که آفتابگیر هم نیست را نمیشود همین جور به حال خود رها کرد. زل زدن به ساختمانی سیمانی دردی را دوا نمیکند. اصولاً از دستهای سیمانی کاری بر نمیآید. این است که باید دستی انسانی برایش بالا بزنیم تا واقعاً ثابت کنیم که آری ما اومانیستایم.
فرض را بر این میگیریم که پسرک در دسترس نیست، حالا چرایش معلوم نیست. چون اگر بود دخترک شال و کلاه میکرد و میرفت پیاش. دخترهای این عصر آنقدر شجاع هستند که دنبال هر چه که دلشان میخواهد بروند چه دوست پسر محبوبشان باشد چه لاک ناخن دو رنگ تازه مد شده. پس بهتر است که قلم را به دست دخترک ـ ب را میگویم ـ بدهیم تا نامهای برای مرد رؤیاهایش بنویسد و چون نقل قول است سعی کنیم نه من و نه شما دخالتی در کارش نکنیم، بهر حال در دورانی زندگی میکنیم که حریم شخصی افراد متعلق به خود آنهاست.
اول به گردی یك توب كوچك. پدر دو باره دمید. حالا كمی بزرگتر. دخترك شادمانه میخندید. لبهای پدر شیبور شده بود. گردی گردتر میشد، دیگر بیجان نبود . نفس میزد و چاقتر میشد. بادكنك شده بود. میشد آن را سر نخ بست و توی كوچهها دوید.
آن را با یك ضربهی انگشت به هوا انداخت. نرفته برمیگشت. آن وقت دخترك میخندید. لبهای پدر باز هم باد كرد. هیجانزده دستانش را به هم زد. دیگر صورت پدر را نمیدید. پوستش نازك شده بود. چراغی تویش برق میزد. خیلی بزرگ شده بود.
میتوانست او را به هوا ببرد. دستانش را جلو برد تا چیزی را كه میدید باور كند. دستانش برای لحظهای پوست كشیدهی بادكنك را لمس كرد. ناگهان جیغ كشید. «بممممب» از جا پرید. چشمانش گرد شده بود و دستانش در هوا معتق مانده بود.
