پشت آن پنجره چه حرفها که میشد گفت و ما نگفتیم. پشت آن پنجرهی لعنتی با پردههای زرد رنگش که مثل مُرده دهنم خشک شده بود و او ...
خدا میداند توی فکر آدمی که روبهرویت ایستاده چه خیالها میچرخد. خدا میداند این فکر کور و احمق از کجای ذهنم درآمده بود. چرا مثل مترسکِ سرجالیزْ پشت پنجرهی اتاقش ایستاده بودم؟
تازه میفهمیدم کاری از دست من ساخته نیست. تازه داشتم وانمود میکردم به قصد یک خداحافظی ساده پشت پنجرهی اتاقش ایستادهام.
فرصت از دست رفته بود و قلبم به قفسهی سینهام مشت میکوبید از روی خشم. چمدانهای بسته کنار در بود. پدرم تا چند دقیقهی دیگر میآمد و کلید اتاق را از او میگرفت.
من باید میرفتم و توی اتاقم خودم را حبس میکردم تا وقتی که او میرفت. چون نمیتوانستم با چنگی که بیخ حلقم را میخراشید و ناخنناخن میکرد چیزی بگویم. چون او سرش را فرو کرده بود توی کارتونی که تهش آخرین کاغذپارههایش را وارسی کند.
اتاق لخت و سرد بود ولی من گر گرفته بودم. صورتم مثل جهنم داغ شده بود. لعنت به پنجرهای که آدم پشتاش تب میکند و نمیتواند صورتش را به شیشههای سردش بچسباند. لعنت به پردههایی که مادرم آویزان کرده بود و بعد از رفتن او باز هم آویزان میماند. میخواستم چیزی بگویم اما سرفه کردم. من به جای حرف زدن سرفه کردم و سرخ شدم.
وقتی کارتون خالی را گذاشت ته اتاق کنار کارتون های دیگر نگاهم کرد و گفت: «تو دو باره سرما خوردی؟»
ـ «نه نه. با اینکه برف میباره انگار گرمه».
دو باره به سمت پنجره رفت. بدون اینکه نگاهم کند. فقط چند جملهی کوتاه. چند جملهی کوتاه بیمعنی؛ نخهای سستی برای آویزان شدن بود. «واقعاً فکر میکنین اونجا بتونین بازم درس بخونین و کارم پیدا کنیم؟»
«آره که میشه وقتی کسی ازت حمایت کنه کارا درست میشه؛ فقط اولش سخته». و نفس عمیقی کشید. دستهایش را تا ته جیب شلوارش فرو برد؛ کنار من پشت پنجره. کاش شجاعتش را داشتم و میزدم زیر گریه. کاش میرفتم توی بغلش.کاش میدید چطور دست و پا میزنم و تقلا میکنم. با قیافهای آنچنان آشفته کتابهایش را به سینه میفشردم و او نمیدید. کاش کتابهایش را همانجا جر میدادم و نمیخواستم چیزی از او برایم باقی بماند.
یعنی میشد صورتش را برگردانم طرف خودم و تمام حرفهایم را طوری به او بگویم که احمقانه به نظر نرسد؟ کای میشد برایش بنویسم مثل دخترهایی که با اشک و بوسه نامههایشان را امضا میکنند.
وقتی پدرم به طرف اتاق میآمد او دستهایش را روی سینه صلیب کرده بود. او به من نگاه کرد و انگار لبخند زد و من انگار خداحافظی کردم یا شاید سری تکان دادم.
من از کنارش گذشتم با دستی که بیخ حقلم بود و گلویم را میفشرد.
من داشتم توی اتاقم میرفتم تا خودم را حبس کنم. خسته بودم. آنقدر خسته که دیگر چیزی را احساس نمیکردم. مثل موجی که بیهوده به صخرهای کوبیده باشد.
نقد داستان
داستان «ای کاش بمانی» داستانی رمانتیک است. داستانهای رمانتیک بر حس و عاطفه تأکید بسیاری دارند. نویسنده زاویهی دید اول شخص را برای روایت داستان انتخاب کرده است که به نوبهی خود کار را مشکلتر میسازد. در داستانهایی که با اول شخص روایت میشوند راوی باید دقیقتر و با ظرافت بیشتری کار را دنبال کند زیرا که در اینجا دانای کلی وجود ندارد تا از احوال و درونیات و برونیات شخصیتهای داستان مطلع باشد. نویسنده با زاویهی دید اول شخص باید آنچنان زیرکانه فضا و موقعیت را بسازد که خود داستانْ شخصیتهای دیگری آن را معرفی کند.
«پشت آن پنجره چه حرفها که می شد گفت و ما نگفتیم» ورود به داستان متناسب داستان های رمانتیک است. داستان با یک حسرت شروع میشود؛ حسرت گفتگویی پشت پنجره که خود پنجره حال و هوای عاشقانهی داستان را منعکس میکند. این نشانهگذاری ذهن خواننده را برای ورود به داستان آماده میکند. و بعد ناگهان داستان شروع میشود. انزجار و ناکامی دخترِ داستان با کلمهی «لعنتی» خود را نشان میدهد. اما واقعاً، آیا لازم بود به این سرعت بدون اینکه اتمسفر داستان شکل خود را بگیرد نویسنده این چنین خشن و با انزجار به وسط داستان بپرد. نویسنده میتوانست جملهی اول را ادامه دهد، باز کند و خواننده را با ملایمت بیشتر به درون داستان بکشد مگر اینکه نویسنده از این ورود بیمقدمه قصد و غرضی داشته باشد که این را هم باید خود داستان جواب دهد.
راوی کیست؟ دختر است یا پسر؟ باز متأسفانه نویسنده که من فکر میکنم در نوشتن عجول است تا وسطهای داستان و آن هم به صورت خیلی جزئی به ما نمیگوید که راوی یا همان اول شخص پسر است یا دختر. ما با توجه به نثر داستان که قلمی زنانه دارد و اینکه پسر دیالوگهایش مردانه است پی میبریم که راوی زن است.
در جایی که دختر عشق ناگفتهای را در دل خود پنهان داشته و معشوق در آستانهی رفتن است توصیف این هجران و اضطراب آن در داستان «ای کاش بمانی» نسبتاً خوب نشان داده شده است. ولی باز به دلیل عجول بودن نویسنده مواردی رعایت نشده و یا جامانده و یا اضافه آمده است. خانم کیانی در داستانهای قبلیشان نیز اصرار زیادی بر این دارند که برای کارهای کاراکترهای داستانش دلیل بیاورد. در نقد قبلی هم گفته بودم و در اینجا تکرار میکنم که این «چون» آوردنها نه تنها به روند داستان کمک نمیکند بلکه به آن آسیب نیز میرساند. «چون نمیتوانستم با ...» و «چون او سرش را فرو کرده بود توی ...» این دلایل باید آنچنان ریز و ظریف و غیرمستقیم در داستان گنجانده شود که خواننده درگیر بحثی استدلالی نشود.
از موارد دیگری که به روند داستان آسیب رسانده عدم شخصیتپردازی است. واقعاً خواننده این حق را ندارد که از خود سؤال کند چرا این دختر عاشق این پسر شده؟ اصلاً پسر کیست؟ اجاره نشین است، فامیل شهرستانی است؟ پسر چه خصوصیاتی دارد که برای دختر این چنین اهمیت یافته است؟ اگر نویسنده به این مهم توجه داشت، هم به شناخت خود اول شخص کمک کرده بود و هم به شناخت پسر؛ زیرا که با شناخت پسر برای خواننده مشخص خواهد شد که دختر از چه تیپ آدمهاست و از چه خصوصیات روحی دارد ـ همان جریان نشان دادن ابژه برای شناخت سوژه. این کار میتوانست با تداعی و آوردم اتفاقهایی در گذشته انجام گیرد. این ضعف شخصیتپردازی هم برای خود دختر هم برای پسر و هم برای پدر دختر وجود دارد.
و دیالوگها که ضعیف است. بسیار ضعیف. بجز دیالوگ اول که میگوید «تو دو باره سرما خوردی؟» که بهجا و مناسب است بقیه گفتگوها که زیاد هم نیست به روایت داستان ضربه زده و در آن سکته ایجاد کرده است. «آره که میشه؛ وقتی کسی ازت حمایت کنه کارا درست میشه . فقط اولش سخته» این نوع گفتگو با جملاتی شبیه به «فرصت از دست رفته بود و قلبم به قفسهی سینهام مشت میکوبید از روی خشم» ناهمخوانی زیادی دارد. هر چند در دیالوگ ما نمیتوانیم کاملاً نثر داستان را حفظ کنیم ولی اینچنین اختلافی نیز جایز نیست.
آیا این داستان در راه هدفی که میخواست به آن برسد موفق بود؟ جواب آری است. اما این آری به معنای کامل آن نیست. داستان جای کار دارد و ظاهراً بایدطولانیتر شود. اما آنچه که سبب شد به آن آری بگویم توصیف نسبتاً خوب از درونیات خود دختر است. هر چند این کار یک دست انجام نشده و شاید بزرگترین انتقاد به این داستان یک دست نبودن آن و آوردن جملات نامناسب در کنار جملات بسیار خوبی که فراوان در این داستان به کار رفته است باشد. نویسنده از زبان دختر، عشق، ناکامی، انزجار و حسرت را خوب بیان کرده است و خواننده را در حال و هوای عاطفی دختر وارد کرده و با آن شریک میسازد.
شاید در اینجا توصیه کردن لازم نباشد ولی با توجه به اشتیاق زیاد خانم کیانی برای نقد داستانهایشان این اجازه را به خود میدهم که بگویم بسیار ثمربخش خواهد بود برای یک نویسنده که نقدهای بسیار زیادی را بخواند و هم چنین مطالعهی فرمهای داستاننویسی و نیز تکنیکهای مورد استفاده در هر کدام از آنها.
امیر صادقی
