تبليغاتX
وبلاگ تخصصی داستان کوتاه و نقد رمان - هنوز هم بیم رفتن در دلم زنده است

 

من باید می‌رفتم؛ در فرصت‌های زیادی كه از دست می‌رفت همیشه خیال داشتم این كار را بكنم. چون هر لحظه و هر دقیقه از شبانه روز هر كسی می‌تواند این كار را بكند. خدا می‌داند همیشه این خیال به سرم می‌زد. چون وقتی بچه بودم تمام فكر و خیالم آدم‌هایی بود كه همیشه توی كارتون‌ها سفر می‌كردند. من دلم می‌خواست همیشه جای دختركی باشم كه تك و تنها در تمام فصول دنبال سرزمین مادری‌اش می‌گشت. دلم می‌خواست از جنگل‌ها، كوه‌ها وشهرها عبور كنم و شب‌های بارانی توی دهانه‌ی غارها پناه بگیرم. من دلم می‌خواست مجبور باشم برای سیر كردن شكمم از رودخانه‌ها ماهی بگیرم و درسته روی آتش كباب كنم و همیشه دلم لك می‌زد برای خوردن قرص نانی كه پیرزن مهربانی از اجاق دیواری خانه‌اش بیرون می‌كشید. من تمام بچگی‌ام دلم می‌خواست كولی باشم و شب‌های تابستانی اگر مادرم اجازه می‌داد رخت‌خوابم را روی تراس می‌بردم و به عمق دورترین ستاره‌های آسمان نگاه می‌كردم. من بعدها كه بزرگ‌تر شدم باز هم از خیال رفتن لبریز بودم و روزهای زیادی موقع برگشتن به خانه خیال رفتن به سرم می‌زد. اما دست‌كم می‌فهمیدم كه باید با خودم پول بردارم و لباس‌هایم را حتماً لازم دارم؛ و به آدم‌دزدها و جاده‌های خطرناكی كه سر راهم بود فكر می‌كردم. برای همین راز بزرگم را به دوستم گفتم. چون ما دو نفری می‌توانستیم مراقب هم باشیم. ما تصمیم گرفته بودیم و هر روز قسمتی از وسایل رفتن را توی حیاط خلوت مدرسه قایم می‌كردیم تا روز موعود فرا برسد. اما وقتی دوستم ناگهان تصمیم‌اش را عوض كرد با او دعوای مفصلی كردم و ساعت‌ها توی مدرسه اشك ریختم. اما كاملاً عزمم را برای رفتن جزم كرده بودم. برای همین عصر موقع برگشتن از مدرسه راهیْ غیر از راه خانه را می‌رفتم. دوستم بهت‌زده به رفتنم نگاه می‌كرد اما من فقط به رفتن فكر می‌كردم. غروب وقتی كم‌كم داشتم از شهر خارج می‌شدم ترس برم داشته بود عبور ماشین‌ها از جاده وحشتناك بود كم‌كم احساس سستی می‌كردم. برای همین زیاد طول نكشید وقتی راهم را به طرف خانه‌ی خاله كج كردم. من هیچ دلیلی برای رفتن یا برگشتنم نداشتم ونصیحت‌های خاله یا دعواهای پدر و مادرم برای من كاملاً  بی‌اثر بود. اما تا مدت زیادی خیال رفتن توی فكرم مسكوت ماند. خدا می‌داند چه كسی از اول این تخم لق را توی سر من كاشته بود. چون به محض این‌كه عاشق پسر همسایه شدم خیال رفتن توی سرم دو باره جان گرفت. مطمین بودم با وجود كسی كه دوستم دارد برای رفتن هیچ ترس و بهانه‌ای در كار نیست. وقتی برای بار دوم رازم را می‌گفتم سراسر وجودم به وجد آمده بود. اما او خندید و گفت: «باشه بعد از عروسی عزیزم. خوب؟»

همه چیز خیلی سریع پیش آمد تا من باور كنم او خیال رفتن ندارد. جز چند مسافرت اجباری توی سال همیشه اوقات فراغت‌اش دل‌اش می‌خواست توی رختخواب غلط بزند. اما من هنوز خیال رفتن دارم. چند بار به سرم زده كه یخچال را لبریز از خوراك‌های جورواجور كنم و لباس‌هایش را اتو بزنم و سماور را از پریز جدا كنم و دست آخر برایش یادداشتی بنویسم به این مضمون كه «عزیزم من برای همیشه رفتم هر طور دلت خواست به زندگیت سر و سامانی بده». من هر روز موقع خرید توی خیابان‌ها به این فكر می‌كنم كه حالا وقت رفتن است و تا جایی كه می‌شود فقط به راه رفتن فكر می‌كنم. به این كه باید روزی به این تنِ لش و وامانده تكانی باید داد قبل از این‌كه بچه‌ای توی زندگیم وول بخورد و یا قبل از این‌كه یائسگی از راه برسد و من با دردهای زنانه زمین‌گیر شوم. قبل از همه‌ی این‌ها باید قدم از قدم بردارم. من هر روز بیم رفتن توی دلم هست. بیم ترك كردن خانه و شوهرم. و هنوز هم فكر می‌كنم اگر روزی از روزهای ده سالگی شروع به رفتن می‌كردم حالا چقدر از این‌جا دور شده بودم!! 

 

****

 

نقد داستان

وقتی شروع به خواندم داستان می‌کنیم آرزوی دخترکی را می‌بینیم که در شوق رفتن است. احساسی پاک و کودکانه که در دنیای بزرگسال‌ها به فراموشی سپرده شده. وقتی بزرگسالی این قسمت از داستان را می‌خواند برایش جذاب است زیرا چیزی را می‌خواند که در درونش فراموش شده، احساسی که دیگر درش وجود ندارد. نثر حالتی شاعرانه به خود گرفته و با واوهای ربطی که بین جملات آورده شده فروغ را به یاد خواننده می‌آورد. تصویر دخترکی که دنبال سرزمین مادری‌اش می‌گردد و اشتیاق پناه گرفتن در دهانه‌ی غاری را هنگام باران دارد، ‌دخترکی که دوست دارد کولی‌وار لب تراس بخوابد و به عمق دورترین ستاره‌ها نگاه کند و... داستان را در یک نوستالژی زیبا غرق می‌کند. نویسنده از عهده‌ی این تصویرسازی برآمده و با انتخاب کلمات مناسب آن‌چه را می‌خواسته به ذهن خواننده متبادر کرده است. اما مشکل از این‌جا شروع می‌شود که نثر یک‌دستی خود را از دست می‌دهد، آن هم ناگهانی. داستان به گزارش تقلیل پیدا می‌کند «اما دست‌كم می‌فهمیدم كه باید با خودم پول بردارم و لباس‌هایم را حتماً لازم دارم»، « دوستم ناگهان تصمیم‌اش را عوض كرد با او دعوای مفصلی كردم و ساعت‌ها توی مدرسه اشك ریختم» و صحبت کردن از خاله و دعوای پدر و مادر و ... نویسنده خواسته با شرح این جریانات داستان را منطقی جلوه دهد. ولی سؤال این‌جاست که آیا لازم است که داستان منطقی باشد. پاسخ من این است که نه لازم نیست. داستانْ دروغ است، ‌دروغی که با مهارت نویسنده و معجزه‌ی کلمات پدید آمده و آن‌قدر زیبا بیان شده که خواننده آن را از هر واقعیتی واقعی‌تر می‌پندارد. وظیفه‌ی نویسنده شرح واقعیات نیست بل‌که خلق دو باره‌ی آن است. متأسفانه داستان به استثنای شروع آن دچار کلیشه می‌شود. همان ماجرای سرکوب آرزوی‌های یک نفر که شوق رفتن دارد و پدر و مادر و شوهر و جامعه برایش مانع می‌شوند. خواننده‌ی امروزی دیگر دوست ندارد تنها تماشاگر باشد. او می‌خواهد در داستان شریک شود، ‌با آن هم‌زاد‌پنداری کند و نکته‌های ناگفته‌ی نویسنده را پی گیرد و در ذهن خود به سرانجام برساند. نویسنده لازم نیست مرتب دلیل بیاورد ـ «برای همین ...»، ‌« چون به ...»ـ باید این اجازه به خواننده داده شود که او خود در پی دلایل برود.

نکات نگارشی هم در داستان وجود دارد که لازم است به آن‌ها نیز پرداخته شود. یخچال را لبریز از خوارکی نمی‌کنند، ‌لبریز در اینجا کلمه‌ی مناسب نیست. هم‌چنین به جای سماور را از پریز جدا کنم می‌توانست فعل بکشم را بگذارد و یا حتا جمله را طوری می‌نوشت که کلمه‌ی پریز در آن نباشد. نویسنده در ادامه می‌نویسد «به این كه باید روزی به این تنِ لش و وامانده تكانی باید داد» یکی از باید ها اضافی است.

اما آخر داستان. « من هر روز بیم رفتن توی دلم هست. بیم ترك كردن خانه و شوهرم. و هنوز هم فكر می‌كنم اگر روزی از روزهای ده سالگی شروع به رفتن می‌كردم حالا چقدر از این‌جا دور شده بودم!!» باز زیبایی ابتدای داستان بر‌می‌گردد اما نویسنده زمانی به آن نثر برگشته که دیگر خیلی دیر است. 

امیر صادقی

نوشته شده توسط مونا کیانی  | لینک ثابت |