من احساس مادرانه را هر روز با عق زدن تجربه میكنم. هر روز توی دلم آشوب به پا میشود و چنان دردی از پهلوهایم بالا میآید كه مجبور میشوم چندین و چند بار توی كاسهی دستشویی عق بزنم. من دلم میخواهد بچه را همینطور با عق زدن توی كاسهی دستشویی بالا بیاورم. من شجاعتش را دارم كه تمام امعا و احشایم را با بچه بیرون بریزم و كاملاً سبك شوم. اما او جای امنی دارد و من زود از پا در میآیم. این من هستم كه توی آینهْ رنگ از صورتم پریده و لبهایم كبود شده. ضعف و خستگی سراپایم را میگیرد. به دیوار سرد دستشویی پشت میزنم و آرامآرام پاهایم را توی شكمم مچاله میكنم. بچهها همینطور توی شكم مادرها چمباتمه میزنند. من شكمم را كاملاً گرم احساس میكنم و بچه را گرمای عجیبی فرا گرفته. او چشمهایش را بسته وآرامآرام نسوج بدنش شكل میگیرد. مادرها بچهها را با گرما توی شكمشان حفظ میكنند. من دلم میخواهد صدای قلب مادرم را از درون بشنوم و خودم را دو باره تنها احساس كنم. من دلم میخواهد همان فراموشی یكدستْ كاملاً وجودم را فرا بگیرد؛ در كنجی امن، با چشمانی بسته، چمباتمه زده در خلأیی از گرمای مطبوع.
اما بچه امانم را بریده. من میخواهم دو باره بچه باشم و دو باره گم و گور شوم اما او به من چسبیده. تا مادر باشم. تا با حركات كُند و كاهلانه چاق شوم و شكمم بالا بیاید. او میخواهد من درد بكشم. تا آخر عمر درد بكشم و او همچنان باشد. ولی من میخواهم دو باره او را برگردانم؛ و دو باره چیزی از درونم بالا میآید؛ و دو باره عق زدن و عق زدن با تمام فشار و شدت. شوهرم آشفته از پشت در خوابآلود صدایم میزند. اما من سر بزنگاه در را قفل میكنم و دو باره عق میزنم. با حماقت تمام زردابهها را بیرون میریزم تا بچه بالا بیاید و دست از سرم بردارد. من احساس میكنم او دختری است كه فردا میخواهد مادر شود.
