تبليغاتX
وبلاگ تخصصی داستان کوتاه و نقد رمان - زندگی‌ام را دور از دسترس می‌خواهم

ما سه تن بودیم. سه تار ماهیچه‌ای که می‌تپیدند؛ در مرز مرگ و زندگی در مرز وجود و عدم. ما سه تن بودیم رج‌ به رج ایستادهْ سینه‌ی رحم؛ هر لحظه در انتظار مرگ؛ و زندگی آن بیرون با قباله‌ی سرنوشت‌هایمان زیر بغلْ انتظار می‌کشید؛ و آن ندای غیبی که هنوز در گوشمان تکرار می‌شد «‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید بردبار باشید که خدا با بردباران است»؛ و من که در انتظار فرج‌ام، صبر می‌کنم و فکر می‌کنم به مانند محبوسی در زندان.

خدا همه را به صف کرده بود. بر عرش کبریایی‌اش نشسته پند می‌داد این کلمه‌ی دوست‌داشتنی. «ای فرزندانم! شما نمک جهانید، شما نور جهانید، پادشاهی آسمان ازان شماست، مرا از یاد مبرید که همانا منم خالق جهان. همدیگر را دوست داشته باشید و عشق بورزید، عشق. این همان اسم اعظم من است. از یاد مبرید این پیمان را». آن‌گاه جام را برداشت و ما انسان‌های اول تا آخر تاریخ  هم جام‌مان را برداشتیم و نوشیدیم و قسم یاد کردیم.

حالا در این قفس در این زندانِ تاریکِ نموکْ آویزان شده‌ام به سقف مانند زالو خون می‌مکم. هبوط. به‌ راستی هبوط است تولد و سقوط. زمان می‌گذرد. و من روزهاست که زندگی می‌کنم. چرا به حساب نمی‌آید تاریخ زندگی‌ام؛ چرا حتماً باید در قنداق پیچیده شوم و برایم شکلک در‌بیاورند تا آدم حسابم کنند و بگویند یک روزه است، ‌یک ماهه است، فردا می‌شود یک سال. پس این‌جا چه می کنم من،‌ مگر قلبم نمی‌تپد، مگر نمی‌اندیشم. من همیشه اندیشیده‌ام.

می‌فهمم، من انسانم. از همان روز نخست همه چیز را فهمیده‌ام و چقدر شباهت دارد جنین به آن پیر سالخورده. انگار زندگی کردن، ‌این همه زندگی کردن، تنها رسیدن دو باره به دوران جنینی است. به آن فهم و به آن زندگی.

بگذار کوچک باشم؛ بگذار که به اندازه‌ی ناخن انگشت کوچک مادرم باشم در این هفته‌ی ششم. من زنده‌ام و قلبم می‌تپد و زجر می‌کشم از این بی‌توجهی از این نادیده گرفتن. من چهارده هفته‌ام است و می‌ریم به شکم مادرم. من قدرت این را دارم.

ما دو تنم هستیم؛ دو قلب تپنده و او تنها خواهرمان بود. باز ایستاد از تپش. رفت. برگشت. چرا انسان‌ها این‌قدر نادانند که تا پانزده هفته‌مان نشود و سونوگرافی نگیرند نمی‌دانند دختریم یا پسر. خواهرمان رفت بدون این‌که مادر بداند او تنها دخترش بود. عقم می‌گیرد از این زندگی و عقم می‌گیرد از این مادر.

هفده هفته‌ام شده است و دیگر می‌توانم داغ دلی‌ام را با لگدی به مادرم جبران کنم. آه چه لذتی دارد زدن مادری که از آن خوشنود است. می‌خواهم زندگی‌ام را بردارم و بروم. می‌خواهم زندگی‌‌ام دور از دسترس باشد. چه دارد دنیا برای من بجز تصویر آن‌چه دیده‌ام.

پریشان می‌گویم آری برادر من دلم تنگ است؛ و آن کلمه‌ی دوست داشتنی حتا یک بار هم نیامد که قوت قلبی باشد، که تسکین دردی؛ که باز بگوید صبور باش که خدا با صبر‌کننده‌هاست. در این چاه ویل تنها مانده‌ایم برادر. دستت را به من بده که تو تنها یادگار خاطراتِ خوب‌ام هستی.

صبر باید کرد صبر. کارمان شده است مکیدن خون و انگشت شست‌مان. ابرو و مژه هایمان روییده است. آه خواهر! کجایی که در این تاریک‌خانه بنشینم و چشم در چشمت دوزم و برای ابروانت شعر بگویم. خواهر! ای دختر فراموش شده‌ی فراموش‌خانه.

بیست هفته گذشته است و من صداهای بیرون را می‌شنوم. صدای مادرم، ‌پدرم و صدای آن مرد غریبه را که از مادرِ جوانم تعریف می‌کند و احساس مادرم را حس می‌کنم که سرخ می‌شود و ته دلش که منم خوشحال است. چقدر مسخره است این صداها، ‌این هیاهوها و این بحث‌های پایان‌نایافتنی انسان‌ها.

من لمس می‌کنم. من بزرگ شده‌ام و بیست و دو هفته سن دارم. به خودم دست می‌کشم، ‌به برادرم و به دیوار زندانم. من مرد شده‌ام و استخوان‌هایم سخت و محکم است. من بیست و هفت هفته سن دارم و رنگ چشمم آبی است، آبی تیره. اما دلتنگم. غمگینم. دلم می‌گیرد از این که باید چند هفته‌ی دیگر یک روزه شوم! که زندگی کنم در میان آدم‌ها و زورکی بخندم و زورکی بگریم و زورکی دوست داشته باشم.

دو کیلو و صد گرم وزن دارم و قدم به نیم متر می‌زند ـ حالا گیرم کمی کمتر. من سی و شش هفته عمر کرده‌ام و هیچ‌کس آن را به حساب نمی‌آورد. من زندگی کرده‌ام و قلبم هنوز می‌تپد.

چقدر فرق است بین آدم‌ها، بین جنین‌ها، ‌بین من و برادرم. چقدر دوست دارد زندگی را و چقدر خوشحال است از این که مادر در آغوش‌اش بگیرد. بار و بنه‌اش را بسته و سرش را گرفته دم درِ مادرم؛ و اما من،‌ کز کرده‌ام کنج رحم و هنوز در فکرم. 

هفته‌ی سی و هشتم است و بیضه‌هایم رسیده‌اند و دو کیلو و شش‌صد گرم وزن دارم و عاقبت آن کلمه‌ی دوست‌داشتنی آمد. و من شادمان در پای منبرش نشستم. در گوشم زمزمه کرد «نماز را بخوانید و زکات را بپردازید، و از پیغمبر اطاعت کنید تا این‌که به شما رحم شود». و این آن چیزی نبود که منتظرش بودم،‌ پندی برای من،‌ برای یک در بند.

هنوز قلبم می‌تپد؛ ‌من زنده‌ام و فکر می‌کنم. من مختارم بین مرگ و زندگی. بین ماندن و رفتن. من موجود بالغی هستم و اجازه نخواهم داد ذائقه‌ام را خوراک مادرم تعیین کند و نمی‌گذارم به شکل آن عکس‌های مسخره‌ای که مادرم به در و دیوار آویزان کرده است در‌آیم. زندگی‌ام را دور از دسترس می‌خواهم.

لحظه‌ی موعود رسیده است و آن بیرون هنگامه است. مادرم داد می‌زند و باز داد می‌زند و به زبان مادری‌اش آن کلمه‌ی دوست‌داشتنی را می‌خواند. ماندم تنها، برادر رفت. رفت که زندگی کند. رفت که قباله‌ی سرنوشت‌اش را از زیر بغلِ زندگی در دست گیرد. من اما چنگ زده‌ام به میله‌های زندانم. مادرم داد می‌زند، نعره می‌کشد و التماس می‌کند. من اما با ناخن‌های کوچکم چنگ انداخته‌ام به دیوار. از پا درشان آورده‌ام این آدم ها را و به پایم می‌افتند که بیا و التماسم می‌کنند که زندگی کن.

 مست غرورم و به تاریکی می‌اندیشم. تاریکِ تاریک. تاریکی بودن در پلاستیکی سیاه، ‌شاید در تلی از زباله. من بُردم. من زندگی‌ام را دور از دسترس کردم.

 

 

              

نقد داستان

«ما سه تن بودیم» آغاز داستان لحنی حماسی و محزون دارد و داستان با منطق متداول جور در نمی‌آید. نویسنده در همان ابتدا بر این موضع پافشاری می‌كند. برای من این كودك عصیانگر كه توی شكم مادرش میل به اعتراض و فریاد دارد جذاب است. او كه از آمدن راضی نیست و نمی‌خواهد با زندگی ماها قاطی شود. كودكی كه نیامده از دنیای ما چیزها می‌داند؛ چون تازه از عالم بالا جدا شده و هنوز مبهوت است. كودكی كه برای مرگ خواهر نیامده‌اش اندوهگین است. كودكی كه فرمان الهی هنوز توی گوشش طنین‌انداز است. من لحن داستان را كاملاً می‌پسندم و احساس می‌كنم با روندی كه نویسنده برای داستانش تدارك دیده كاملاً جفت و جور است.

كودك دانای ما با زبان آتشین و معترضی كه به كار می‌برد هم‌زمان دلسوزی هم می‌كند. كودكی هم می‌كند و اندوهگین هم می‌شود. كاركرد چند لایه‌ی زبان قابل تقدیر است.

اما یك اما باقی می‌ماند. انگار خود نویسنده هم شیفته‌ی زبانش می‌شود. و شاید افسار طرح داستان تا حدی از دستش رها می‌شود. چون از جایی كه نویسنده می‌گوید«و ما انسان‌های اول» تا حدی طرح گسسته می‌شود گر چه زبان زیبا و بی‌نقص است اما حذف این قسمت هیچ لطمه‌ای به داستان وارد نمی‌كند.

و این نكته هم قابل بررسی است كه حضور 3 جنین كار نویسنده را به مراتب سخت‌تر می‌كند طوری كه حضور برادر دیگر عملاً چندان مهم نیست. اما خواهر مرده گرچه توی داستان نیست، اما خواننده بودنش را احساس می‌كند. و نشان دادن مراحل رشد جنین از زبان خودش با همان لحن معترض كامل كننده‌ی منطق داستانی است.

اما یك امای دیگر «چرا پای خیانت مادر به داستان باز می‌شود؟» به نظر من این سیاه نمایی بی مورد است.  اگر داستان روی ریل سریع سقوطش حركت می‌كند چه نیازی به این اهرم فشار بیرونی احساس می‌شود؟ نگفته پیداست كه جنین عاصی است  با این لحن گفت و گو با هیچ كس سر سازگاری ندارد. پس چرا همین قضیه برای نویسنده كافی نیست؟ چرا به خاطر اعتراض به فرمان الهی تصمیم به نیامدن می‌گیرد؟ او كه بدون این بهانه هم صاحب حق است چون از دنیای مادر و از بی‌خبری او و حقیر بودن دنیای آدم‌ها بیزار است. فكر می‌كنم این زبان زیبا تا ابد می‌توانست ادامه پیدا كند و كودك مغرور ما می‌توانست تا ابد اعتراض كند اما بالاخره او تصمیم به مردن می‌گیرد و از تقدیر بشری فرار می‌كند. كاری كه ما نكردیم و زندگی را آزادانه تقدیم مرگ می‌كند. باید برای این نگرش جای زیادی برای تدبیر و تأمل باقی گذاشت. به خط بطلانی كه بر سر اجبار كشیده شده. آزادی انتخاب.  

 

مونا کیانی

 

نوشته شده توسط امیر صادقی  | لینک ثابت |